|
|
< > | |||
|
|
|||
|
کتابهایم رفتند. همهشان. صبح غمگینی بود. هیچ ماشینی، هیچ صدایی. فکرش را بکن، یهو تمامشان ترکم کردند. تک تکشان از بدنم کنده شدند. برای آخرین بار صندوق را بالا زدم و نگاهشان کردم. از ترس دیدن جای خالیشان، کتابخانه را هم همراهشان راهی کرده بودم. فقط دیوان شمس و کلیات سعدی و آن حافظ شاملوی لامصب دست و پایشان را گذاشتند روی چارچوب در. حتی کتابهای داستایفسکی را هم بیرون کرده بودم، اما زورم نرسید به این سرتقها. نشستند با من توی اتاق خالی از سکنه، و داریوش رفیعی برای من و ما زد زیر آواز. |
||||
|
|
||||
| Home | Powered by Movable type 2.64 | |||