|
قصابی
سه شنبه ۱۸ اسفند ۸۸
اونی که میگفت "اگه زن فلانی بشم، خودمو میکشم"،
حالا ازش ۲ تا بچه داره
دیروزم دیدمش از یه قصابی شنیتسل میخرید و میخندید و داشت به قصابه میگفت با خنده که راضیه از شنیتسلا و اما دیگه پیراشکی گوشت نمیخره و چون آقاشون دوست نداشته و میخندید و میخندید و خندههاش همشون شبیه همون خندههاش بود که قدیما میخندید و میگفت با خنده که یعنی فک کن که من زن فلانی بشم، حتما خودمو میکشم
لینک مستقیم :: March 9, 2010 10:02 AM GMT
:: نظرات وارده: 2 نظر
دوباره
پنجشنبه ۱۳ اسفند ۸۸
امروز حرفت تکونم داد. اینکه گفتی هنوز که زندگی تموم نشده و به این مفهوم که چه بسا در آینده همه چی طوری چیده شه که ما با هم باشیم مثلا.
تکونم داد نه برای اینکه ممکنه با هم باشیم یه زمانی، تکونم داد چون یادم انداخت که در دنیای احتمالات و غیرقابل پیش بینی ها زندگی می کنیم. در دنیای داستایوسکی که سر کوچه بعدی ممکنه یه کسی سر راهمون سبز شه که انتظارش رو نداریم یا به سبک اصیل تر داستایوسکی، یه شب برگردیم خونه، خسته برگردیم خونه، و کسی اونجا باشه که انتظارش رو نداریم و اومده که درباره یه مساله مهم باهامون حرف بزنه.
مرسی برای این یادآوری. آره دنیای پیش بینی پذیری نیست.
- این پست بعد از چند ماه، یعنی که دوباره می خواهم اینجا را به روز کنم. با لباس جدید و یه کمی حوصله تازه.
لینک مستقیم :: March 4, 2010 12:23 AM GMT
:: نظرات وارده: 4 نظر
همش نیم ساعته
چهارشنبه ۲۷ آبان ۸۸
از آرشیو.... یک اسفند هشتاد و هفت








خیابانی بلند، میبرد او را با رنگ ها و نورها خیابانی که من، نمیشناسمش
خیابانی بلند، میبرد او را با درنگ ها و عبورها خیابانی که من، نمیشناسمش
خیابانی که من، نمیشناسمش صدا میزند مرا با غریوها و بلورها
نمیدانم از کجا، میشناسد مرا خیابانی که من، نمیشناسمش
+
لینک مستقیم :: November 18, 2009 11:08 AM GMT
|