۱۳.۲.۰۰

فرهنگ لغات فولکلور قمار طهران

۞ مقدمه

در حال به روز رسانی ... فعلن 70 لغت

این فرهنگ به اصطلاحات اصلی پوکر ارتباطی ندارد و تنها به کلمات و ترکیب های عامیانه می پردازد تا این فرهنگ اصطلاحات کوچک ثبت شود.

کلمات در دست کار : جیب یکی - خیس خوری - قیچی - وسط بودن - آدزی در ناوارو - پس فلعه - توپ - سرتوپ - سرصحبت - ته پوت - مرگ بازی

------------------------------------------------------

֍ از شیر : غیر ممکن / با احتمال خیلی ضعیف

به هر واقعه‌ای در قمار گویند که شانس وقوع آن کم است. وقتی وقوع اتفاقی بسیار بعید باشد اصطلاحا می‌گویند از شیر است.

مثلن : فلانی ببازد ؟ از شیر. یعنی خیلی بعید است که ببازد. یا می‌گویند فلان مسئله از شیر است. مثلن کسی ادعا می‌کند که من سفت‌زن نیستم و گشاد بازی می‌کنم و دیگری می‌گوید از شیر. 

֍ آمبول : ریشه از لغت انگلیسی آمبولی یا آمبولوز Embolus / عصبانی

در لغت به معنی وارد شدن توده خارجی به جریان خون است. در واقع استعاره از "خون به مغز نرسیدن". آمبول به قماربازی می‌گویند که از شدت باخت یا بدبیتی عصبانی شده تصمیمات غلط می‌گیرد یا شلوغ می‌کند. گاهی توضیح بازنده‌ی قمار است وقتی با دست ضعیفی دربازی شرکت می‌کند و از قضا برنده می‌شود. می‌گوید آمبول بودم که چنین بازی کردم. یا توضیحی بر رفتار‌های تند. مثلن : آمبولم. 

֍ آنگاژ : یا آنگاژه / در لغت پایین افتادن سر جنین در رحم مادر / ریشه در لغت آنگاژمان

همان آمبول. یعنی کله‌پا شدن از شدت عصبانیت یا باخت.

֍ بدن آمدن : استفاده از حرکات بدن برا "کُنسه"

فلانی بدن آمد. یعنی جوری با دست و صورتش بازی کرد که دیگران را به اشتباه بیندازد. مثلن دست به ژتون بردن جوری که بازیکن قبلی فکر کند قصد رِیز کردن دارد و چک بدهد اما وقتی نوبت به او رسید رِیز ندهد و با این حرکت بدن یک کارت مجانی ببیند.

֍ بدبیت : بدشانس / قماربازی که بدشانسی بیاورد.

֍ بِش : بلوف / با دست ضعیف رِیز دادن به امید اینکه بازیکن روبرو دست خود را ببندد.

֍ بندر : مترادف شلخک / وقتی قمارباز بد بازی می کند و مدام با دست های ضعیف ریز می دهد می گویند به بندر افتاده است. ریشه آن در رقص بندری ست که رقصنده دست های خود را در هوا می لرزاند.

֍ بیت : شانس / اقبال

بیتم بد بود. بیتم بسته بود. یعنی بدشانس بودم.

بیتم باز است یعنی روی دور خوش شانسی هستم.

بدبیتی‌آوردم به معنی در یک دست مشخص با بدشانسی باختم.

֍ بی‌توئون : کسی که غرامت باخت خود را در قمار نپردازد. قمازباز بی‌تئون کسی‌ست که ببازد و ندهد. بی‌تئونی گاهی عمدا و گاهی از روی نداشتن اتفاق می‌افتد. گاهی قمارباز تاپی شده و قمارخانه را بی‌تئون می‌کند وگاهی عمدا از روی رندی و مفت‌بری وگاهی هم در اعتراض به شرایط قمارخانه و احساس تپان، قمارخانه را بی‌تئون می‌کند. بین قماربازها و قمارخانه‌دارها، بازیکنان بی‌تئون بعد از یک یا چند بار بی‌تئونی، نشان می‌شوند. حتی قماربازها هم با اینکه مسئول دریافت وجه باخت دیگران نیستند، علاقه ندارند با قمارباز بی‌تئون بازی کنند چون فکر می‌کنند کسی که بی‌تئون است، از آنجا به پرداخت باخت خود فکر نمی‌کند، بازی را از روال خارج می‌کند. 

֍ پاچوب : قمارباز همیشگی یک قمارخانه

کسی که همیشه یا اکثر مواقع در یک قمارخانه بازی می‌کند، می‌گویند پاچوب آن قمارخانه است. پاچوب‌ها اعتبار و بروبیای بیشتری نسبت به سایرین در یک قمارخانه دارند.

֍ پشت‌دست : تماشاگر بازی/ افراد غیر از قماربازان در محل قمار 

֍ تاپاله : باخت بزرگ / باخت بزرگ بی‌تئون / حادثه‌ای که روال‌های عرفی را بر هم بزند / حادثه ناگوار [صحیح آن تپاله است به معنی پهن گاو]

تاپاله معانی مختلفی دارد. اصلی‌ترین معنی آن باخت بزرگ است. کسی که عدد زیادی می‌بازد، در اصطلاح می‌گوید که تاپاله گذاشتم یا تاپاله کردم. در واقع هر تاپاله صاحبی دارد که صاحب تاپاله در واقع مسئول جمع کردن تاپاله و پرداخت‌کننده هزینه آن است. اگر کسی مبلغ بزرگی ببازد و تئون آن را نپردازد، می‌گویند که برای صاحب قمارخانه تاپاله گذاشت و یا اگر کسی به حساب کس دیگری بازی کند و ببازد، برای او تاپاله گذاشته است.

معنی دیگر تاپاله حادثه است. مثلن اگر دیلر اشتباه کند می‌گویند تاپاله شد. استقاده از فعل مجهول "شد" به این معنی‌ست که این تاپاله مسئولی ندارد اما هزینه آن متوجه افرادی خواهد شد. تا جزئی‌ترین اتفاقات خارج از معیار از تاپاله استفاده می‌شود.

֍ تاپی : بازیکنی که بسیار باخته (اصطلاحا تمام شده) و دیگر توانایی پرداخت باخت خود را ندارد. به صورت عامیانه می‌گویند که فلانی تاپی شده است. صاحب قمارخانه معمولن مراقب است که اگر کسی تاپی شده، از حضور مجدد او در قمار جلوگیری کند.

احتمالن ریشه آن از "بسیار تاپاله گذارنده" می‌آید.

֍ تپان : تقلب / تقلب سازمان‌یافته

تپاندن در لغت به معنی فروکردن و چپاندن است. پس استفاده عرفی آن در قمار نوعی ریشه جنسی دارد. تپان به هر گونه تقلب، جرزنی، شیادی، فریب، رفتار زیرجلکی و حتی دغل‌بازی به قصد بردن پول قمارباز یا گروه قماربازان و حتی قمارخانه است.

اگر کسی حس کند در اثر تقلب باخته است می‌گوید تپان شدم یا تپانم کردند. اگر تقلب در یک قمارخانه سازمان‌یافته باشد، می‌گویند آن قمارخانه تپان است.

֍ تپان‌کار : کسی که مستمرا دیگران را تپان می‌کند. متقلب حرفه‌ای.

֍ تزریق : باخت / باخت هدفمند

وقتی قمارباز می‌بازد و می‌خواهد بدون عصبانیت از باخت خود حرف بزند می‌گوید تزریق کردم. همان باختن است.

֍ تمام شدن : تاپی شدن

فلان قمار باز تمام شده به معنی فلانی تاپی شده است. 

֍ توپ زدن : رِیز دادن / رِیز بزرگ دادن

֍ توصیه کردن : راهنمایی دوستانه

در یک دست ممکن است قمارباز با توجه به اینکه پیروزی خود را قطعی می‌بیند "ریسپکت" کند و به قمار باز مقابل بگوید از اینجا به بعد کال کردن توصیه نمی‌شود. یا قماربازی که مشغول فکر کردن است از قمار بازی که رِیز کرده درخواست توصیه کند.

توصیه می‌تواند کُنسه باشد و در واقع به عنوان فریب استفاده شود. قماربازان برای اثبات مدعای توصیه‌ی خود معمولن ورق خود را بعد از فولدکردن حریف برایش رو می‌کنند. توصیه فقط از قماربازی قبول می‌شود که همیشه حسن نیت خود را ثابت کرده باشد در غیر اینصورت کُنسه تلقی میشود.

توصیه کردن فقط در وضعیت دو نفره مجاز است.

֍ تئون : عامیانه‌ی تاوان / غرامت / جریمه / وجه خسارت

پولی که قمارباز بابت باخت خود می‌پردازد.

֍ جوج : جاج / از ریشه انگلیسی Judge / داور

در هر میز قمار، یک نفر جوج است. کسی که قوانین را اجرا می‌کند و در اختلافات داوری می‌کند. معمولن بازیکنی که از دیگران با‌تجربه‌تر است و یا مورد اعتماد همه قمارباز‌هاست، در بازی جوج می‌شود.

֍ خوش‌قمار : کسی که قمار کردن با او لذت بخش است / قماربازی که در وضعیت بازنده و برنده اخلاق خوبی دارد

֍ خوردن : تخفیف در مبلغ قمار / گاهی هم نوعی شیتیل خارج از قاعده 

در مفهوم اصلی از نظر قانونی این امر در هیچ‌کجای بازی جز دست شپش ممکن نیست. در دست شپش چون دست آخر است و بخشی از قوانین در آن اجرا نمی‌شود و معمولن شرایط هیجانی بر آن حاکم است، قمارباز‌ها می‌توانند بخشی از مبلغ را که قبلا وسط گذاشته‌اند، توافقی تخفیف داده و اصطلاحا بخورند. دیلر در آن دست از بازیکنان می‌پرسد که تمایل به خوردن دارند یا نه. اگر توافق کنند می‌توانند در مبلغ وسط تخفیف بدهند یا از آن بخورند.

در مفهوم دوم یعنی چیزی از برد قمارباز به دیگری برسد. مثلن می‌گویند از برد امشب به ما بخوره. یعنی چیزی هم به ما بده.

"بخوره می‌خوره" اصطلاح دیگری‌ست که به نوعی "خیسی" اشاره دارد. یعنی من کنار می‌کشم و اگر در ادامه ورق من برنده می‌شد چیزی هم به عنوان خیسی به من بده.

֍ خیسی : مقداری که قمارباز در یک دست وسط می‌گذارد / آن مقدار از برد که قمارباز آن را به قمارباز بازنده بدهد / نوعی شیتیل خارج از قاعده

در مفهوم کلی هر مقداری که در یک دست وسط گذاشته می‌شود از سمت هر کس آن مقدار خیس خورده است. یعنی تو زده است.

وقتی کسی به دیگری ریسپکت می‌کند یا در یک دست با اینکه تا نیمی از آن حضور داشته، کنار می‌کشد در شرایطی که شانس خوبی برای برد دارد، اگر رابطه‌ی دوستانه‌ای بین او و قمارباز برنده آن دست باشد، مطالبه خیسی می‌کند. گاهی هم خیسی بدون مطالبه پرداخت می‌شود. خیسی یعنی آن مقداری که کسی در یک دست خیس خورده یا وسط گذاشته است. 

֍ دستگاه خوردن : نوعی تپان که با دستگاه و ماشین انجام می‌شود.

دستگاه‌هایی هستند که با استفاده از بارکد درج شده روی ضخامت ورق می‌توانند برنده یک دست را مشخص کنند. استفاده ازین دستگاه نوعی تپان است که به حجم محدود اتفاق افتاده است. کسی که با این روش مفت‌بری شود، می‌گویند دستگاه خورده است.

֍ دست برگردون : نوعی شیتیل برای برگرداندن شانس

به ژتونی می‌گویند که بازیکن برنده به بازیکن بازنده می‌دهد که اصطلاحا دستش برگردد و شانسش بهتر شود. در واقع دست برنده است. در ریشه معنای  معنوی دارد و مبلغ آن مهم نیست. اما گاهی هم عملن کمک به بازیکن بازنده است و مبلغ آن بالاتر می‌رود. در یک بازی حد بیشینه‌ای دارد و نمی‌تواند نامحدود باشد.

֍ دسته‌ی سیفون : رجوع شود به سیفون 

قماربازی که سیفون‌های عجیب و بزرگ و پشت‌هم بزند می‌گویند دسته سیفون را کنده است. یعنی جایی برای سیفون زدن دیگران باقی نگذاشته است.

֍ دک پخته : دست ورقی از پیش‌آماده برای تقلب

به دسته‌ی کارتی می‌گویند که از پیش برنده آن معلوم است و از قبل آماده و اصطلاحا پخته شده است. با کارت زدن تفاوت دارد چون کارت زدن پختن دک در حضور قماربازان است و مهارت بالایی می‌طلبد اما دک پخته، دسته‌ی کارتی‌ است که از قبل چیده شده و مهارت بالایی لازم ندارد. صرفا دسته‌ی کارتی که قرار است با آن بازی شود با دسته‌ی کارت پخته در یک لحظه عوض می‌شود.

به کسی که با دک پخته او را می‌برند اصطلاحا می‌گویند که پخته خورده است. 

֍ دنبال : بازی در یک دست با ورق ضعیفی که شانس کمی برای برد دارد / نوعی تهدید برای شخصی‌شدن قمار

اگر کسی با دست خیلی ضعیفی بازی کند و هر چه به او رِیز کنند کال کند اصطلاحا دنبال کرده است. به عنوان انتقاد وقتی کسی با دستی ضعیف می‌برد و هر چه زده‌اند باز جا نرفته، می‌گویند چرا انقدر دنبالی یا دنبال می‌کنی؟

دلیل دنبال کردن یا باخت زیاد است که قمار باز می‌خواهد با دست ضعیف و شانس کم پول ببرد و یا دلایل شخصی دارد. مثلن از قمارباز دیگری بدش می‌آید و می‌خواهد به هر قیمت او را دنبال کرده و پولش را ببرد تا انتقام گرفته و شاید او را عصبی کند. 

گاهی دنبال کردن با دلایل شخصی، پنهانی‌ست و قمارباز دنبال، عمل خود را توجیه می‌کند اما تعمدا دنبال کرده است. گاهی هم علنی می‌شود و قماربازی می‌گوید دنبال فلانی‌ام. یا "اعلام دنبال" خطاب به قمارباز دیگر. اینجا لزوما به معنی دنبال با دست ضعیف نیست و به معنی این است که پیگیرم به هر نحو پول تو را ببرم.

اگر قماربازی در وضعیت باخت با ورق ضعیفی دنبال کند، در عرف قابل توجیه است ولی اگر قماربازی در وضعیت برد با ورق ضعیفی دنبال کند، شخصی و خصمانه استنباط می‌شود.

دنبال با ورق ضعیف البته سطوح مختلفی دارد و بسته به حجم ضعف کارت قمارباز درجه‌بندی می‌شود.

֍ رشید بازی کردن - رشید زدن : سنگین رِیز دادن / جسورانه بازی کردن 

֍ ریسپکت : احترام / از لغت انگلیسی  Respect / لطف کردن بدون توجه به بردو باخت

نوعی از بازی که به قصد پول‌بردن نباشد و هدف آن نباختن بازیکن دیگری باشد. ریسپکتی بازی کردن با اصل قمار در تناقض است اما در برخی موارد به علت رفاقت بین قماربازها و یا دلسوزی برای قماربازی که بسیار باخته، انجام می‌شود. به علت تناقض با اصل قمار گاهی به شمشیری دو‌لبه برای قماربازی که ریسپکت می‌کند و قماربازی که به او ریسپکت می‌کنند تبدیل می‌شود. 

مثلن فولد کردن دستی که احتمال برد آن بسیار بالاست و یا نوعی از رِیز کردن که پلیر مقابل بفهمد با دست قدرتمندی روبروست و سپس نشان دادن دست.

ریسپکت در بسیاری موارد هم صرفا به صورت شعاری استفاده می‌شود. یعنی قمارباز ادعای ریسپکت می‌کند اما هدف ریسپکت ندارد. گاهی از سر ترس و یا نوعی تلاش مذبوحانه برای بردن هم استفاده می‌شود.

֍ زیر میز زدن : بی‌تئون کردن به نشانه اعتراض / شستن بازی به دلیل بروز مشکل یا تقلب

وقتی که قماربازی در اعتراض اعلام کند که تئون باخت خود را نمی‌دهد و این مار را در حین بازی انجام دهد اصطلاحا می‌گویند زیر میز زده است. یا اگر به دلیل شرایط مسئله‌دار و یا اعتراض به تقلب چند نفر از قماربازان آن بازی را بشویند، اصطلاحا زیر میز زده‌اند.

֍ سفت‌زن : قمارباز بسیار محتاط / رجوع شود به قیرقمار

֍ سفید : قمارباز خوش شانس

[کون‌سفید] هم استفاده می‌شود. نوعی صفت به معنی خوش‌شانسی و توام با توهین جنسی.

֍ سوت / سوتِد : از لغت انگلیسی Suited

به معنی دو ورق هم خال. مثلن هفت و هشت سوت یعنی هفت و هشتی که هم‌خال باشند. 

[یک‌لب سوت] یا [دولب سوت] در اوماها کاربرد دارد به معنی چهار ورقی که یک جفت یا دو جفت آن هم خال باشند.

֍ سیفون : باخت بزرگ / باخت بزرگ در اثر اشتباه

به قماربازی که اکثرا می‌بازد و زیاد هم می‌بازد می‌گویند سیفون. سیفون زدم به معنی خیلی باختم.

֍ شالَللِه : شلوغ‌کاری / جوسازی / گاهی مقدمات غش‌کردن

هرگونه شلوغ‌کاری و شلوغ‌بازی را در حین قمار گویند. این شلوغ‌کاری اکثرا به دلیل بی‌نظمی و پرحرفی قماربازهاست و هدف خاصی ندارد. گاهی هم شالَللِه هدف‌مند است و برای جوسازی تقلب یا مقدمات غش و بی‌تئونی استفاده می‌شود. به معنی اعتراض بی‌دلیل هم استنباط می‌شود. مثلن اعتراض قمار باز به مسئله‌ای که موضوعیت ندارد و یا وارد نیست.

صاحب قمارخانه معمولن جلوی شالَللِه را می‌گیرد و "کارت دو" یکی از ابزارهای آن است. کسی که در جریان هر بازی بسیار شلوغ می‌کند را قماربازها و قمارخانه‌دار به عنوان "شالَللِه کار" نشان می‌کنند.

֍ شپش : به دست آخر بازی می‌گویند که در آن همه قماربازها مبلغی را وسط میگذارند که دست بزرگ‌تری درست کنند. معمولن بازنده‌ها در آن بازی می‌کنند تا با آن دست آخر باخت خود را جبران کنند. دست شپش از بخشی از قوانین بازی پیروی نمی‌کند. مثلن زمان "تایم اکت و تایک کال" در آن نامحدود است و کل شرایط آن توافقی‌ست که میان بازیکنان حاضر در دست تعیین می‌شود.

֍ شستن بازی : اعلام خاتمه بازی بدون باخت و برد هیچ‌یک از قماربازان / خاتمه بازی پیش از موعد / بی‌تئونی جمعی از قماربازان در اعتراض به مشکلی

وقتی حادثه‌ای اتفاق می‌افتد که ظن جدی تقلب ایجاد می‌کند و در نتیجه‌ی آن چند قمارباز بازی را متوقف کنند یا حادثه‌ای اتفاق می‌افتد که وضعیت قمارخانه از وضعیت عادی خارج می‌شود مثل اینکه برق کلن قطع شود یا صاحب قمارخانه مجبور به تعطیلی بازی شود، اصطلاحا بازی شسته می‌شود. اگر شستن بازی مورد توافق جمعی باشد هیچ‌کس نباخته و نمی‌برد اما ممکن است در اثر شستن بازی، قمارباز برنده معترض باشد. در این صورت صاحب قمارخانه باید برد او را بدهد و به نحوی با قماربازان معترض تعامل کند.

֍ شَلَخَک : بد بازی کردن و حضور در پات های سنگین با ورق های ضعیف

وقتی بازیکن می بازد و در اثر باخت بد یا عصبانیت شروع می کند به بازی بدی که احتمالن منجر به باخت سنگین خواهد شد، می گویند شلخک زده است. شلخک لزومن منجر به باخت نمی شود و ممکن است با خوش شانسی باعث شود قمارباز برنده شود.

֍ شیتیل : انعام / شتل / هر چه که قمارباز از برد خود به دیگران پرداخت کند.

چندین مدل شیتیل وجود دارد. شیتیلی که حین بازی برنده‌ی دست به کارت‌پخش‌کن می‌دهد رایج‌ترین آن است. معمولن درصدی از مبلغ برد بین تعدادی و یا همه قمار بازها قرارداد می‌شود که قالبا پنج درصد کل مبلغ وسط است. وقتی نوبتی دست می‌دهند، برنده پنج درصد کل مبلغ یا ده درصد خالص برد را به کارت‌پخش‌کن می‌دهد که به آن شیتیل دیلر می‌گویند. قماربازی که اعلام "کویر" کند نه شیتیل دیلر می‌دهد و نه می‌گیرد.

شیتیل در انتهای بازی از برنده به بازنده هم مرسوم است و گاهی قماربازها برای این شیتیل هم درصدی تعیین می‌کنند ولی قالبا سلیقه‌ای اعمال می‌شود.

֍ طرح : تقریبا / بسیار نزدیک به ...

قبل از هر لغتی بیاید به آن صفت یا فعل به صورت محدود اشاره دارد. مثلن طرح کات یعنی دستی که خیلی به کات بودن نزدیک است. طرح تپان یعنی وضعیتی نیمه‌تپان. طرح سیفون یعنی سیفون نصفه و نیمه. 

֍ کات : دستی که دیگر احتمال برد ندارد و یا احتمال برد آن ضعیف است / قمارباز ضعیف / بدبازی‌کن

کات به دستی می‌گویند که با توجه به ورق‌های روی میز شانس بردی ندارد و هر ورقی در ادامه بیاید او خواهد باخت. یا دستی که احتمال برد آن بسیار کم است. دست کات حتی می‌تواند رانر رانر برنده‌ی بازی شود.

کات به قماربازی هم می‌گویند که بسیار بد بازی می‌کند. کسی که دست‌هایی را بازی می‌کند که اکثرا کات هستند. یا بازی را به خوبی نمی‌داند.

֍ کات پا کات : بسیار کات

֍ کارت دو : ممنوعیت صحبت خارج از بازی

معنای آن این است که پس از خارج شدن دومین ورق هر قمارباز از کارت‌پخش‌کن، دیگر کسی صحبتی خارج از صحبت‌های رایج آن دست انجام ندهد. اگر کسی صحبتی کند که به آن دست بازی مربوط نباشد از او جریمه می‌گیرند. کارت‌پخش‌کن وقتی به اولین نفر، دومین کارت را می‌دهد، اعلام "کارت دو" می‌کند و پس از آن هر صحبتی خارج از صحبت آن دست ممنوع است. 

معمولن برای آرامش بازی، هنگامی که سر و صدا زیاد است و یا برای جلوگیری از تقلب با حرف زدن کارت دو اعلام می‌شود.

اگر در ابتدای بازی، قانون کارت دو اجرا نشده باشد، در هر کجای بازی هر قمارباز می‌تواند از صاحب قمارخانه تقاضای اجرای قانون کارت دو کند. 

֍ کارت زدن : نوعی از تپان و تقلب

دست بردن در نحوه‌ی توزیع کارت به نحوی که یکی از بازیکنان قطعا برنده آن دست باشد. نوعی چیدمان کارت که با تردستی و به سرعت هنگام بر زدن انجام می‌شود. کارت‌زن تپان‌کاری‌ست که در بازی باید احتمالن همدست یا همدستانی داشته باشد. کسی که با کارت‌زنی می‌بازد اصطلاحا کارت خورده است.

֍ کانیات : کانز / کاسه کوزه / سهم صاحب قمارخانه از بازی

کانیات در واقع پولی است که در هنگام قمار در قمارخانه برنده ٔ بازی باید به صاحب‌خانه و اداره کننده ٔ قمار بپردازد. اما به صورت عرفی این‌گونه است که کاسه‌ای در هنگام بازی روی میز قرار می‌گیرد و از زمان مشخصی از بازی، یک نفر از برنده هر دست درصدی (عرفا ده درصد) را می‌گیرد و توی کاسه می‌گذارد. تا زمانی که عدد کاسه به مقدار مشخصی برسد. بعد از آن کاسه برداشته می‌شود. 

هر میز پوکر کانیات مشخصی دارد که صاحب قمارخانه قبل از بازی آن را به اطلاع بازیکنان رسانده است. صاحب قمارخانه از قبل آن مبلغ هزینه‌های جاری قمارخانه را می‌پردازد و از قماربازها پذیرایی می‌کند. پذیرایی و تشریفات بازی باید با عدد کانیات متناسب باشد. 

در واقع لزوما برنده نهایی بازی کانیات را پرداخت نمی‌کند، چون از هر دست درصدی خارج می‌شود.

֍ کاو : اعلام / ژتونی که پلیر از صاحب قمارخانه برای بازی می‌گیرد.

֍ کاو‌طلا : تک اعلام / کم اعلام

قماربازی که بعد از اولین باری که برای بازی ژتون گرفته دیگر ژتونی نگرفته است و با همان مشغول بازی‌ست. در واقع کاوطلا کسی‌ست که قاعدتا در وضعیت برد است و یا اگر باخته بسیار کم باخته است.

֍ کاور : پوشش / تحت پوشش کسی بودن / همپوشانی ژتون‌های جلوی هر بازیکن

کاور در معنای اول یعنی قماربازی که با اعتبار یا پول دیگران بازی می‌کند. می‌گویند فلانی کاور فلانی‌ست یا فلانی را قمارخانه کاور می‌کند.

در معنای دوم یعنی ژتون جلوی کسی بیش از ژتون‌های جلوی دیگری‌ست. می‌گویند شما را کاور است. موقعی که قرار است بر مبنای عدد رِیز بازیکنی تصمیم بگیرد و می‌پرسد چقدر جلوی شماست و جواب می‌شنود شما را کاور است یعنی بیش از شما ژتون دارد. 

֍ کدر : ناشفاف / بدجنس / سیاست‌ورز مغرض و پلشت

به قماربازی گویند که مجموعه رفتار او در طول قمار دلنشین نیست و موجب آزار دیگران را فراهم می‌کند. لزوما این رفتار ممکن است به برد و باخت منتهی نشود. بدجنسی‌هایی که چرک باشد.

֍ کُنسه کردن : هدایت کردن دیگران به سمتی دلخواه غالبا برای فریب 

مجموعه‌ای از رفتار بدن یا صورت و یا صحبت که قمارباز دیگر را به سمتی هدایت کند. کُنسه نوعی هل دادن زیرپوستی‌ست به سمتی دلخواه.

مثلن چهره ناراحت به خود گرفتن که حریف فکر کند دست ما ضعیف است. یا فکر کردن زیاد در حالی که دست خیلی قوی داریم. یا استفاده از لفظی که قماربازان دیگر را به اشتباه بیندازد.

֍ کویر : قماربازی که شیتیل بین خود و دیگر قماربازان را مسدود کرده است.

֍ کیت : وضعیت نه باخت و نه برد

֍ گشاد : قماربازی که با دست‌های زیادی بازی می‌کند و در قمارهای بزرگ در طول بازی درگیر می‌شود. متضاد قیر.

قفل کلید کلون : به سه دست پایانی بازی قبل از "شپش" (دست‌ آخر) می‌گویند. قفل و کلید و کلون هر کدام یک دست مجزا هستند و کاملن تابع شرایط قانونی بازی هستند و صرفا نامی‌ست که به سه دست پایانی اطلاق می‌شود.

֍ قیرقمار : سفت‌زن / بازیکن بسیار محتاط

قماربازی را گویند که فقط با دست‌های بسیار قوی در بازی شرکت می‌کند و عمده دست‌ها را بازی نمی‌کند. قمارباز قیر اکثرا برنده است و اکثرا مبلغ برد او زیاد نیست. قماربازها و قمارخانه‌دارها از بازیکن قیر استقبال نمی‌کنند و او را نشان می‌کنند.

֍ قیر سگ : بسیار قیر / بسیار سفت‌زن

֍ قیر سیفون : قمارباز قیری که در کل بازی بسیار محتاط و کم ریسک بازی می‌کند اما ناگهان با بازی اشتباه کل آنچه را ذره ذره اندوخته می‌بازد.

֍ لَخت شدن : باخت شدید و پشت سر هم که باعث شود قمارباز مکررا اشتباه کند و روحیه اش را ببازد. بی حوصله و بی دقت بازی می کند و اصطلاحا می گویند لخت شده است.

֍ مفت‌باز : ‌بازنده‌ی آسان

کسی که بسیار راحت می‌بازد. البته این نوع باختن مربوط به نحوه‌ی بازی نیست. کسی که در بازی ببازد حتی اگر کات باشد را مفت‌باز نمی‌گویند. کسی که با راحتی او را تپان کنند یا مفت‌بری کنند و او خیلی راحت این نوع باختن را بپذیرد و یا نفهمد که مفت‌بری شده است.

֍ فتوا : حکم / داوری جوج در اختلاف بین قماربازان

֍ غشی : بی‌جنبه / در شرف بی‌تئونی

به قماربازی می‌گویند که پس از باخت شلوغ‌کاری می‌کند یا اعتراض می‌کند و قمارخانه یا قماربازان را به تقلب متهم می‌کند و یا به شرایط قمار معترض است. اصطلاحا می‌گویند فلانی غش می‌کند. معمولن بازیکن غشی احتمال زیاد دارد دنبال بهانه‌جویی برای بی‌تئونی باشد.

֍ مفت‌بری :  رایگان و بدون رنج و زحمت چیزی را بردن

در فرهنگ عامیانه‌ی جمال‌زاده این‌گونه توضیح داده می‌شود که عده‌ای هستند که کارشان یافتن اشخاص ساده لوح و مفت بردن پول آنهاست و ایشان را مفت بر و عملشان را مفت‌بری نامند.

در واقع این نوع بردن، ربطی به بازی و مهارت و شانس ندارد و صرفا به کارهایی مفت‌بری می‌گویند که نوعی دغل یا فریب در آن مستتر باشد یا سیاستی که لزوما متقلبانه نیست اما در آن فردی متضرر می‌شود و البته می‌تواند متقلبانه هم باشد.

وقتی کسی مفت‌بری می‌کند اصطلاحا می‌گویند که مفت دیگری را برده. مثلن نوعی از دیل که طرف مقابل قطعا در آن متضرر شود، نوعی از عملکرد در طول بازی که کدر باشد.

֍ ناتس : دستی که با توجه به ورق‌های رو شده، دستی قوی‌تر از آن نباشد. ناتس با ورق‌های بعدی که رو می‌شود ممکن است تغییر کند.

֍ ناتس پا ناتس : ناتسی که می‌تواند در ادامه با ورقهای بعدی که رو می‌‌شود به ناتس قوی‌تری تبدیل شود. 

֍ ناشی‌کُش شدن : باختن به بازی بد دیگری

وقتی قماربازی آنقدر کات و بد بازی می‌کند که بازی بد او باعث باخت دیگری می‌شود، اصطلاحا دیگران را ناشی‌کُش کرده است. ممکن است در طول فرآیند ناشی‌کُشی خودش هم ببازد و یا ببرد اما حتی اگر ببرد هم بازی بسیار بدی کرده است و از روی سفیدی برده است.

ناشی‌کُش شدم مصطلح است. تشخیص آن بسیار دشوار است و عمدتا کسانی که فکر می‌کنند ناشی‌کُش شده‌اند در واقع به بازی بد خودشان باخته‌اند.

֍ نباز : بدون باخت / قمارباز خیلی خوب / دست خیلی خوب

اگر به دست اشاره داشته باشد مفهوم آن دست بسیار خوب است و یا دستی که لزوما خیلی خوب نیست اما مورد علاقه‌ی قمارباز است و به اصطلاح می‌گوید این دست نباز است یعنی در طول خاطرات قمار من، کم باخته است. 

اگر به قمارباز اشاره داشته باشد یعنی قماربازی که خیلی خوب بازی می‌کند و یا گاها خیلی قیرقمار هم هست و در واقع باخت او را اصطلاحا کسی ندیده است. می‌گویند فلانی نباز است یا نباز می‌زند.  

֍ نَرِس : کات / بسیار کم شانس یا بی‌شانس در کلیه امور و نه لزوما بد

در واقع "کات" مقایسه‌ایست. کات مفهومی عمومی است و لزوما در برابر چیز دیگری استفاده نمی‌شود. مثلن فلان بازیکن کات است یعنی مطلقا کات است. اما نرس برای قیاس استفاده می‌شود. وقتی قماربازی به مصاف قماربازهای دیگری می‌رود که به شدت از او بهترند می‌گویند فلانی نرس بود.

یا دستی که به شدت در برابر دست دیگر برای پیروزی کم شانس است.

یا حتی قماربازی که آنقدر در یک بازی باخته که احتمال پیروزی او ضعیف است. اصطلاحا می‌گویند نرس بودم یا نمی‌رسیدم.

برای همه صفت‌ها قابل استفاده است.

جلوی فلانی من نرسم. به فلانی در قیری نمی‌رسیدم. به فلانی در کدری نمی‌رسم.

֍ نون شبی : امرار معاش از طریق قمار همراه با سفت‌زنی / نوعی توهین

کسی که از قمار امورات زندگی خود را می‌گذارند و گنجشک‌روزی‌ هم هست. پس بسیار قیرقمار است که مبادا ببازد. در واقع برای نان شب قمار می‌کند و اندکی وزّه‌گی و کدری هم دارد. 

֍ وِزّه : در لغت به معنی تخم مگس / زرنگی و تیزی با شاید کمی گرایش منفی / گاهی به معنی کمی بدجنس / گاهی به معنی کمی پدرسوخته

وزّه در دل خود کوچکی را به همراه دارد.

نوعی تیزی و رندی و حواس‌جمعی که جلوی هرگونه تپان شدن یا مفت‌بری را بگیرد. کمی گرایش منفی در آن وجود دارد.

همچنین گاهی یعنی نوعی از عمل بدجنسانه یا کدر که حجم آن بزرگ نیست. کمی پدرسوخته‌گی برای مفت‌بری یا شلوغ‌کاری.

می‌گویند فلانی وزّه است. یعنی حواسش جمع است و تیز است. یا شاید اندکی بدجنسی و مکر دارد.

۱۹.۱۲.۹۹

پله‌های فلزی

 اصلن رفته بودم آب بخورم. راه افتادم سمت آشپزخانه و یهو به خودم که آمدم دیدم به جای آشپزخانه آمده‌ام دستشویی. این چندمین بار بود که این اشتباه را می‌کردم. نه لزومن بین آشپزخانه و دستشویی. مثلن خواسته بودم بروم بخوابم اما درب اصلی خانه را باز کرده بودم وانگهی که می‌خواهم بروم بیرون. الان هم وسط دستشویی بودم که فهمیدم اشتبه کرده‌ام. دیگر چه کار می‌توانستم بکنم. یا باید برمی‌گشتم یا باید بر تصمیمم پافشاری می‌کردم. خیلی وقت‌ها آدم تصمیمی می‌گیرد چه آگاهانه و چه ناآگاهانه اما ادامه همان تصمیم را می‌گیرد و می‌رود. من هم قضای حاجت کردم.

وسط کار تلفن زنگ زد. سریع جمع و جورش کردم و دوان دوان به سمت تلفن رفتم. فریبرز بود. تا جواب دادم شروع کرد به حرف زدن. نشستم روی صندلی کنار تلفن و به فریبرز که مثل فرفره حرف می‌زد گوش دادم. می‌خواست شرط‌بندی فوتبال کند و آنجور که توضیح می‌داد این شرط‌بندی قرار بود همه باخت‌های قدیمی را صاف کند و خیلی شرط‌بندی خوب و مطمئنی بود و یوونتوس قطعا می‌توانست کالیاری را در خانه ببرد. تند تند حرف می‌زد و وسط حرف‌هایش من یادم افتاد که تشنه بودم و قرار بود بروم آشپزخانه آب بخورم. 

بلند شدم که بروم اما فریبرز اصرار می‌کرد که سریعا بروم پای کامپیوتر و با اکانتی که از قدیم داشتم این شرط‌بندی را برایش انجام بدهم. من هم قدیم‌تر‌ها شرط‌بندی فوتبال را تفننی انجام می‌دادم اما مثل همه قمارها هیچ قماری تفننی نمی‌ماند. کارم به جایی رسیده بود که شبانه‌روز داشتم شرط‌بندی می‌کردم و از خواب و خوراک افتاده بودم و مدام هم می‌باختم. یعنی چهار بار می‌باختم و یک بار می‌بردم. و این روند همین‌جور ادامه پیدا کرد تا اینکه خیلی باختم و قید این کار احمقانه را زدم. حالا الان فریبرز اصرار داشت که بازی پنج دقیقه دیگر شروع می‌شود و من پنج دقیقه وقت داشتم پسورد آن اکانت قدیمی راپیدا کنم، پول واریز کنم و شارژش کنم و روی یوونتوس شرط ببندم. فریبرز هم داشت یک بند حرف می‌زد. فریبرز را گذاشتم روی اسپیکر تا بتوانم توی دفترچه یادداشت تلفنم پسورد را پیدا کنم. آنجا نبود. شروع کردم توی کاغذ پاره‌های جلوی کامپیوتر به گشتن و خلاصه رمز را توی کاغذ یادداشتی پیدا کردم. فریبرز داشت می‌گفت که یوونتوس امشب با چه ترکیبی بازی می‌کند و مبلغ شرط را برای همین بالا در نظر گرفته. وقت نبود که نصیحتش کنم و از شرط‌بندی‌هایی بگویم که با خیال جمع انجام داده بودم و باخته بودم. رمز را وارد کردم و شروع کردم به شارژ کردن حساب کاربری. فریبرز رها نمی‌کرد. چشم‌هایم را چند بار برای تمرکز بیشتر روی هم فشار دادم که شرط‌بندی اشتباهی نکنم. شارژ کردن اکانت زمان‌ می‌برد. در همین حال زنگ در خانه را زدند.

به فریبرز حالی کردن این که باید دقایقی صبر کند، سخت بود. گفتم طول می‌کشد تا سایت شرط‌بندی واریز وجه را قبول کند و باید منتظر باشیم. همین‌جوری به سمت در هم می‌رفتم و فریبرز پشت خط مثل فرفره کماکان حرف می‌زد و منتظر بود که پول به حساب کاربری بیاید و من شرط‌بندی را انجام بدهم. مدام هم مثل کرنومتر زمان باقیمانده تا شروع بازی را می‌گفت که دو دقیقه مانده و الان سایت‌های شرط‌بندی ۱.۹ برابر به برد یوونتوس می‌دهند و با شروع بازی و آغاز حمله‌های یوونتوس این ضریب کمتر می‌شود و چه بسا که ممکن است یوونتوس در دقایق ابتدایی گل بزند و کلن تحلیل‌های فریبرز به باد برود.

در را باز کردم. باور نکردنی بود. فریده دختر طبقه بالایی پشت در ایستاده بود. با یک ژاکت صورتی و پیژامه. فریده دختر زیبایی بود و از ۸ ماه پیش که به این خانه آمده بودم چند باری دیده بودمش. همیشه لباس‌های شیک می‌پوشید و چکمه‌های بلندی به پا می‌کرد و عصرها هم می‌رفت که سگ کوچکش را به گردش توی پارک روبروی خانه ببرد. حسابی توی نخش بودم و حتی یک بار توی آسانسور چند دفعه خیز برداشته بودم که سر حرف را باز کنم و نتوانسته بودم. البته آن قانون معروف که هرگز نباید سراغ دخترهای همسایه‌ها رفت هم توی ذهنم بود و یادم بود که مجید دوستم چطور سر دوستی و اشنایی با دختر همسایه آبرویش در ساختمان محل سکونتش رفته بود و کار بالا گرفته بود و مجبور شده بود نقل مکان کند. اما آن دختر از آن دخترهایی بود که شر و گرفتاری دو و برش پرسه می‌زد و فریده از آن دخترها به نظر نمی‌رسید. حالا آن فریده‌ی شیک‌پوش و زیبا، با ژاکت و پیژامه‌ی خانه با صورتی بدون آرایش ساعت ۸ بعد از ظهر زنگ در خانه من را زده بود و هنوز هم به نظرم زیبا می‌رسید. 

به خودم که آمدم چند ثانیه آخر اصلن صدای فریبرز را نمی‌شنیدم. سلام و علیک رسمی‌ای کردیم و فریده خانم با لبخندی زورکی گفت : خوب هستین ؟ ببخشید شما بستنی دارین ؟ 

از این پیچیده‌تر ممکن نبود. فریده خانم بستنی می‌خواست و این‌که چرا باید بستنی بخواهد و چرا برای بستنی نباید برود سر کوچه و از سوپرمارکت بستنی بخرد و بیاید در خانه‌ی من، سوالاتی بود که مثل برق و باد از سرم رد شد. فریبرز پشت خط بود و بازی یوونتوس شروع شده بود. ضریب برد یوونتوس شده بود ۱.۸۸ و من هنوز پول را به حساب منتقل نکرده بودم. 

حتی نپرسیدم چرا بستنی می‌خواهید. نباید این فرصت را به راحتی از دست می‌دادم. گفتم باید توی فریزرم بستنی داشته باشم. اجازه بدهید چک کنم. آمدم بروم سمت آشپزخانه که فریده خانم با عصبانیت توام با همدردی، شروع کرد به توضیح دادن. گفت که آقای مرادی همسایه طبقه پنجم رفته پیش مدیر ساختمان و اعتراض کرده که سگ فریده که تنها سگ ساختمان هم بود، از پله‌های اضطراری پشت ساختمان بالا رفته و روی گلدان‌هایی که آقای مرادی روی درگاهی می‌گذارد مدفوع کرده و این چندمین بار است که این اتفاق می‌افتد. این‌ها که فریده گفت هیچ ارتباطی  با بستنی خواستن نداشت و من هم اصرار نکردم که ربط داشته باشد. فقط فریبرز بود که دیگر به فحاشی افتاده بود و می‌گفت ضریب دارد کم و کمتر می‌شود و یوونتوس ریخته روی دروازه کالیاری و الان است که گل بزند و اینکه دارم چه غلطی می‌کنم و سگ و پله‌های اضطراری دیگر چه کوفتی‌ست.

فریده پرسید که می‌تواند بیاید داخل و یک‌‌راست بعد از گرفتن بستنی از درب تراس برود سمت پله‌های اضطراری ؟ چون قرار است از همان پله‌ها برود بالا و بعد با سگش بروند طبقه پنجم که آقای مرادی و مدیر ساختمان آنجا ایستاده‌اند و منتظرند. باز هم ربط بستنی را به کل مسئله نفهمیدم اما با روی گشاده فریده را به داخل دعوت کردم. 

من و فریده و فریبرز پشت خط، سه نفری راه افتادیم. اینبار اشتباه نکردم و از جلوی درب دستشویی رد شدم و مستقیم رفتم سمت در آشپزخانه. من دنبال بهره‌برداری خودم از ماجرا بودم و هنوز ربط بستنی را به ماجرای سگ و پله اضطراری و آقای مرادی نفهمیده بودم. فریبرز هم این وسط خرمگس معرکه بود و تا شرط را نمی‌بستم رهایم نمی‌کرد. اگر یوونتوس در این دقایق گل می‌زد فریبرز بیچاره‌ام می‌کرد. فریزر را که باز کردم یک بسته گوشت افتاد روی زمین. یادم افتاد آخرین بار همه چیز را توی فریزر چپانده بودم و مطمئن بودم نمی‌توانم دوباره همین بسته گوشت را هم تویش جا بدهم. فریزر بلبشویی بود که نگو و نپرس. فریده کنار درب آشپزخانه ایستاده بود و سعی می‌کرد نشانم بدهد که عجله دارد. من یک دستی سعی می‌کردم لای خرت و پرت‌های توی فریزر آن بستی چوبی را که خیلی وقت پیش دیده بودمش پیدا کنم. مضطرب بودم که نکند بستنی را خورده باشم و یادم رفته باشد. ربط مستقیمی بین پیدا کردن بستنی و شانس من در مورد فریده به وجود آمده بود. گوشی تلفن را گذاشتم بین سر و شانه‌ام و دو دستی دستم را کردم توی فریزر. سعی کردم به فریبرز حالی کنم که وضعیت خاصی پیش آمده و کمی باید صبر کند. یوونتوس زد به تیر دروازه کالیاری و ضریب شده بود ۱.۷. تا همینجا هم اگر یوونتوس برنده بازی می‌شد کلی به ضرر فریبرز شده بود. یک پلاستیک پر از سبزی فریز شده افتاد روی زمین و پاره شد و چند تکه سبزی در هم پیچیده و مچاله و یخ‌زده افتاد کف آشپزخانه. فریده که وضعیت را دید جلو آمد و او هم دستش را کرد توی فریزر. حالا دست من و فریده هر دو توی فریزر بود و من هرگز فکر نمی‌کردم اولین مواجهه‌ام با این دختر زیبا در همچین وضعیتی باشد. او کار عاقلانه‌تر را کرد. یکی یکی چیزهای توی فریزر را در می‌آورد و روی کابینت کنار می‌گذاشت و در همین حین از من پرسید که شما مطمئنید بستنی دارید ؟  من باید بستنی جور می‌کردم. به هر قیمتی. سعی کردم در کلامم تزلزلی نباشد و گفتم که مطمئنم بستنی را همین دیروز توی فریزر دیده‌ام. در همین حال فکر می‌کردم اگر بستنی نبود چطور می‌توانم مثل یک قهرمان مشکل را حل کنم و مثلن به فریده بگویم دو دقیقه‌ای بستنی می‌خرم و برمی‌گردم. فریبرز که دیگر فقط کلماتی از حرف‌هایش را می‌شنیدم مثل غلط، بستنی، خاک توی سرت و کلیت حرفش را می‌توانستم از به هم چسباندن همین کلمات بفهمم. چیزهای توی فریزر یکی یکی خارج می‌شدند و استرس من هر لحظه بیشتر می‌شد. یادم افتاد چقدر تشنه‌ام. امااگر یخچال را باز می‌کردم و آب می‌خوردم به گمانم اصلن درک درستی از وضعیت فریده نشان نداده بودم و یک امتیاز منفی حساب می‌شد در راستای تاثیر‌گذاریم روی فریده. آخرین تکه از وسایل توی فریزر هم خارج شد. و بستنی چوبی با بسته‌ای سفیدرنگ ته فریزر غرق شده در برفک‌های سفید، گوشه‌اش را به ما نشان داد. فریده همین‌جوری که سعی می‌کرد بستنی را از توی برفک‌های یخ‌زده بیرون بکشد با کنایه گفت : همین دیروز بستنی رو دیده بودین ؟


راست می‌گفت. دروغم درآمده بود. اما همین که بستنی پیدا شده بود نشانه پیروزی من در این موقعیت حساس بود. فریده زورش نرسید و من دست به کار شدم. باید بستنی را سالم بیرون می‌آوردم. اما بستنی لعنتی گویی در یخ‌های قطب شمال مدفون شده بود. اصلن اگر روز اولی که به این خانه آمده بودم هم این بستنی را خریده باشم، این مقدار یخ‌زدگی برای دو سه سال باید باشد. مشغول زور زدن بودم که فریده چاقویی از کنار ظرفشویی برداشت و به دستم داد. با چاقو ضربه‌هایی به برفک‌ها زدم که ممکن بود فریزر را برای همیشه ناکار کند. اما فریده برایم مهم‌تر بود. موفق شدم یخ‌ها را بشکنم و بستنی را که از وسط هم شکسته بود بیرون کشیدم. فریده لبخندی زد که به نظرم در این موقعیت به معنی پیروزی من بود. تشکر کرد و راه افتاد به سمت در پله‌های اضطراری. در باز فریزر و آن خرت و پرت‌ها را رها کردم و فریده را مشایعت کردم. توی مسیر کنترل تلویزیون را برداشتم و روشنش کردم تا بلکه ببینم وضعیت بازی چطور است. یک راست رفت روی همان بازی فوتبال. صدا را بلند کردم و کنترل را انداختم رو کاناپه. دقیقه ۳۸ بود. فریده در آستانه‌ی در تراس ایستاده بود و داشت تشکر می‌کرد که برود.


این همه وقت داشتم تلاش می‌کردم راهی پیدا کنم و به فریده نزدیک شوم. حالا فریده با پای خودش به خانه‌ی من آمده بود، دستش را تا آرنج توی فریزر من کرده بود و الان بستنی به دست جلوی در تراس خانه‌ی من ایستاده بود. از دست دادن این فرصت ممکن نبود. باید راهی پیدا می‌کردم و از دست فریبرز خلاص می‌شدم. اینجا بود که فکری به ذهنم رسید. وقت آن نبود که مشکلات احتمالی راهکارم را بسنجم. به فریده گفتم چند لحظه صبر کند. شش هفت قدم رفتم سمت آشپزخانه و به فریبرز گفتم شرط را بستم. هنوز داشت غر می‌زد که ضریب شده ۱.۵۸ و کلی ضرر کرده و من فقط سعی کردم بگویم کار واجبی دارم تا قطع کند و برود. به هر مصیبتی بود فریبرز قطع کرد. 

به فریده پیشنهاد دادم که همراهش می‌آیم. دلیل خاصی برای این همراهی نداشتم اما سعی کردم از در حمایت و کمک وارد شوم. او هم چند تعارف ساده کرد و آخر سر گفت که جلوی آقای مرادی و مدیرساختمان خوبیت ندارد که او و من دو نفری از پله‌های اضطراری بالا برویم و برویم پیششان. و همین‌جور که جملات آخر را می‌گفت سه پله‌ای بالا رفت و تشکر نصفه نیمه‌ای کرد و رفت.

فریده که رفت روی پاگرد پله‌های اضطراری ایستادم و به وضعیت فکر کردم. دوباره یادم افتاد که تشنه بودم. صدای گزارشگر فوتبال تمام خانه را پر کرده بود. یوونتوس فشار زیادی آورده بود و نیمه اول تمام شد. یادم افتاد شرط را برای فریبرز نبسته‌ام و الان چطور با دل‌ِ خوش نشسته و بازی را تماشا می‌کند و پول‌هایی که قرار است برنده شود را در ذهن می‌شمارد. اما نه به سمت آشپزخانه رفتم و نه به سمت کامپیوتر. پاورچین از پله‌های اضطرار بالا رفتم. غیر از اشتیاقم به فریده می‌خواستم ارتباط بستنی و سگ فریده و گلدان آقای مرادی را بفهمم. بعد اگر فریده از طبقه چهارم به طبقه سوم که خانه‌ی خودشان بود برمی‌گشت شاید هنوز شانسی بود که باز سر حرف را باز کنم و او که دیگر عجله نداشت شاید توجه بیشتری می‌کرد و شانسی پیدا می‌کردم.

نییکم طبقه رفتم بالا و یک پله پایین‌تر از در تراس طبقه سوم ایستادم. صدای جر و بحث فریده با آقای مرادی می‌آمد. باید از جلوی پنجره خانه فریده رد می شدم و نیم طبقه بالاتر می‌رفتم تا صدایشان را بشنوم. یک جایی نزدیک پنجره خانه‌ی فریده صدا واضح شد. فریده در حالی که سگش همراهش بود داشت بلند بلند حرف می‌زد که سگ از پله‌های فلزی اضطراری می‌ترسد و هرگز از آن‌ها بالا نمی‌رود. آقای مرادی هم داشت می‌گفت که پس این اتفاق توی گلدان برای کیست و نوع و جنس مدفوع برای گربه نیست و حتما کار سگ است و تنها کسی که توی این ساختمان سگ دارد فریده است و او وقتی می‌خواسته اینجا را اجاره کند به بنگاه گفته بوده که دوست ندارد همسایه‌هایش حیوان خانگی داشته باشند و چقدر از این موضوع بدش می‌آید. فریده هم می‌گفت که این حیوان مگر چه آزاری دارد و از آقای مدیر ساختمان تایید می‌خواست که جز آقای مرادی کسی تا به حال به این حیوان معصوم اعتراض کرده یا نه و مدیر ساختمان هم انگار که می‌خواست موضع بی‌طرفش را حفظ کند سکوت کرده بود و هر دو طرف را به آرامش دعوت می‌کرد و البته کمی هم طرف آقای مرادی را می‌گرفت. فریده گفت که سگش عاشق بستنی است و بستنی با خودش آورده چون سگش خیلی بستنی دوست دارد که نشان آقای مرادی و مدیر ساختمان بدهد که حیوان با چه ولعی بستنی می‌خورد و بعد بستنی را می‌آورد نیم طبقه بالاتر تا ببینند که حتی برای خوردن بستنی هم سگ فریده حاضر نیست پا روی پله‌های اضطراری بگذارد و اصلن از پل و پله‌ی فلزی وحشت دارد.

تازه دلیل بستنی خواستن فریده و ارتباط موضوعات را فهمیده بودم. با خودم فکر کردم که اگر سگ فریده از این آزمون سربلند بیرون بیاید می‌توانم روی همین مسئله مانوری بدهم و به عنوان کسی که در این موقعیت حساس بستنی را جور کرده ژشتی بگیرم و شاید بتوان باب آشنایی را با فریده باز کنم. مدیر ساختمان هم انگار ازین بازی خوشش آمده باشد سعی می‌کرد آقای مرادی را قانع کند که این نمایش را تماشا کنند و آقای مرادی هم می‌گفت این چه مسخره‌بازی‌ست و همه شواهد برای گناه سگ فریده مهیاست و چون لابد می‌ترسید این ماجرا به ضرر ادعایش تمام شود نمی‌خواست تن بدهد. 

صدای گزارشگر بازی تا این لحظه در پس‌زمینه ذهنم جریان داشت که با فریاد‌های بلندش فهمیدم گرفتار شده‌ام. گل برای یوونتوس. اصلن نفهمیده بودم کی نیمه دوم شروع شد و کی یوونتوس گل زد. ده ثانیه از گل زدن یوونتوس نگذشته بود که در پس‌زمینه صدای گزارشگر، صدای زنگ تلفن خانه‌ام را هم می‌شنیدم. حتما فریبرز بود که به خیال خودش شرط‌بندی نابی کرده و حالا زنگ می‌زد که پز موفقیتش را بدهد. توی مغزم سعی کردم عددی را که  فریبرز گفته بود در ۱.۵۸ ضرب کنم. پول زیادی می‌شد. چگونه می‌توانستم از این مخمصه نجات پیدا کنم. چگونه فریبرز را قانع می‌کردم که شرط را نبسته‌ام. دادن آن پول که برایم غیرممکن بود. مثلن بگویم سایت شرط‌بندی پول را واریز نکرد و کلاه‌بردار از آب درآمد. بعد لابد حتمن می‌خواست که در حساب کاربری من ثبت شرط را ببیند. کار سخت شده بود. شاید هم کالیاری به دادم برسد و گلی بزند. قهرنشین جدول سری آ حالا ناجی من برای نجات ازین مخمصه بود. 

آقای مرادی صدایش را برد بالا که همه بستنی را ندهید بخورد این‌جوری که نمی‌شود. باید هنوز دلش بستنی بخواهد. نمایش طبقه بالا شروع شده بود. صدای بالا رفتن فریده از پله‌ها را شنیدم. آن پایین که وضعیت اصلن مناسب نبود. شاید فقط بیست دقیقه یا سی دقیقه از بازی مانده باشد و صدای فریاد دیگری از پایین شنیده نمی‌شد. شاید در طبقه بالا اتفاق خوبی برایم رقم می‌خورد. 

صدای پارس کردن سگ فریده می‌آمد. از لابه‌لای شیارهای پله‌های فلزی سگ را می‌دیدم که ایستاده بود و به سمت فریده پارک می‌کرد. آقای مرادی می‌گفت که همین صدای پارس کردن‌هایش هم او را اذیت می‌کند. هنوز داشت برای باخت احتمالی‌اش در نمایش بستنی‌خوری سگ فریده، برگ برنده‌ای جور می‌کرد. فریده رسیده بود بالا و سگ آن پایین ایستاده بود. 

"می‌بینید ؟ بهشون بگید می‌ترسه از پله‌های فلزی ..."

فریده این را به مدیر ساختمان گفت. آقای مرادی را مخاطب قرار نمی‌داد. 

نشستم همان‌جا روی پله‌ها. آیا بازیکن‌های تیم کالیاری می‌دانستند که جوانی هم سن و سال خودشان این‌جا توی طهران روی پله‌های فلزی اضطرار نشسته است و چقدر به گل زدنشان، حتی بیشتر از خودشان شاید احتیاج دارد ؟ اگر کالیاری گل می‌زد و شرط بازنده می‌شد، من از این موضع ضعیف، به جایگاهی می‌رسیدم که به فریبرز بگویم پولت را بگذار جیبت چون شرط را نبسته‌ام و برو حالش را ببر و قدر من را بدان و شامی هم ازش می‌گرفتم و نصیحتش هم می‌کردم که این کار را بگذارد کنار. اما آیا بازیکن‌های تیم کالیاری یا حتی دروازبان و مدافعان یوونتوس این را می‌دانستند ؟

آقای مرادی گفت بستنی را جوری بگیرید که حیوان ببیند خانوم. این‌جوری اصلن نمی‌فهمد بستنی دست شماست. فریده که خودش را برنده مطلق ماجرا می‌دید انگار بستنی را گرفته بود جلو و می‌دیدم که یک پله هم پایین آمده بود و با اعتماد به نفس سگش را به خوردن بستنی تشویق می‌کرد. نمی‌دانم اصرار‌های بی امان فریده بود یا ترس حیوان از ماجرای عجیبی که در برابرش می‌دید که باعث شد ناگهان سگ فریده دوان دوان پله‌ها را دو تا یکی کند و برود بالا. سگ به چشم به هم زدنی رسید بالا و شروع کرد بستنی را لیس زدن. فریده بستنی را کوبید روی پله‌ها و صدای قاه قاه خنده آقای مرادی و خنده‌های ریز مدیر ساختمان پیچید توی پله‌ها. مرادی می‌گفت که عرض نکردم؟ فریده از پله‌ها پایین آمد و سگ هم بستنی را رها کرد و دنبال فریده دوید. تا بتوانم از موقعیت فرار کنم فریده رسیده بود بالای سرم. سگش هم نیم متری من ایستاده بود و پارس می‌کرد. انگار ترسش از پله‌های اضطراری را به کل فراموش کرده بود. صدای مرادی هنوز می‌آمد که خانم بیا این بستنی را جمع کن. کثافت زدی به راه پله.

فریده مکث کوتاهی جلوی من کرد. توی چشم‌هایش هیچی نبود. نه عصبانیت، نه غم. بی‌حس بودند. من بلند شدم و ایستادم. نمی‌دانم باید چیزی می‌گفتم یا نه. اما چیزی به عقلم نرسید. صدای گزارشگر دوباره بلند شد. اعلام پنالتی. نفهمیدم برای کدام تیم. فریده بدون اینکه چیزی بگوید از برابرم رد شد. شاید انتظار یک همدردی داشت، شاید می‌خواست بپرسد آنجا چه غلطی می‌کنم. اما به هر حال نه چیزی گفت و نه چیزی پرسید. شاید هم می‌خواست بگوید خاک بر سرت با آن بستنی‌ات. سگ فریده چند تا پارس دیگر کرد و رفت تو. فریده در محکم بست. پنالتی گل شده بود. از پله‌ها پایین آمدم. هم می‌ترسیدم که با پنالتی گل‌شده‌ی یوونتوس روبرو شوم و هم آرزو داشتم که پنالتی برای کالیاری بوده باشد.

دو تا پله مانده بود که برسم به خانه‌ی خودم که گزارشگر نتیجه بازی را اعلام کرد. یک یک مساوی. همه چیز برعکس شده بود. از بالا چیزی عایدم نشده بود اما این پایین قهرمان ذهن فریبرز می‌شدم.

وارد که شدم همان جلو افتادم روی کاناپه. دیگر صدای زنگ تلفن بلند نشد. فریبرز حرفی برای گفتن نداشت. دقیقه ۸۵ بود. نسیم گرمی از لای تراس می‌آمد و پرده را تکان می‌داد. یادم افتاد تشنه بودم. خواستم بنشینم و این چند دقیقه آخر را هم ببینم. استرس این دقایق زیاد بود. یوونتوس داشت حمله می‌کرد. باید یک طوری از شر این استرس رها می‌شدم. کنترل را برداشتم و تلویزیون را خاموش کردم. رفتم سمت آشپزخانه. از کنار در دستشویی رد شدم. آب از یخ‌های باز شده راه گرفته بود وکف آشپزخانه خیس خیس بود. درب یخچال را باز کردم و بطری آب را برداشتم. همه چیز برعکس چند دقیقه قبل بود. انگار این خانه، آن خانه نبوده است. نه صدای سگ فریده، نه صدای مرادی و مدیر ساختمان، نه صدای گزارشگر فوتبال، نه صدای زنگ تلفن. سکوت مطلقی حاکم شده بود.

اسفند نود و نه - طهران 

  

   


۲۷.۱۰.۹۹

فقط الان دلم می‌خواد برم بهش بگم بره

 تو نمی‌دانی و تمام می‌شود

حالا دانستم چه گفتی


چیزت را به من نگو

چیزت را به من نده

با پنجره بخواب ای سنگ جان من

من روی یاد تو که یله شده بر آسمان خط می‌کشم


با من تراوش روزانه‌ای ست که در نبود تو تکرار می‌شود

 تقصیر خواب نیست

تقدیر ما تصادفی‌ست

که به هیچ نمی‌ارزد


 گوشت روی گاز - مشروب روی میز

 ما چقدر غریبه شدیم که تو تحریک نمی‌شوی دیگر

سیگار می‌کشی و تنت زیر زیرپوش سفید توریت شناور است

هیچ چیزت را به من نگو

هیچ چیزت را به من نده لطفن


ما همه چیز را در مبال خانه جا گذاشتیم


هیچ کداممان مهم نیستیم

دیگر تنها سکوت سطحی خاک گرفته‌ی حجم این کتاب‌هاست که زنده است

بِپاش... بِشاش. بَشّاش.


شاهین نجفی - بد

درد می‌کشم

وقتی درد بوده و تو نمی‌دانستی 

و عیانش می‌کنی

در برابر دیدگانت

با چشمان باز درد می‌کشی

هیچ لذتی بالاتر از درد کشیدن نیست

شوکران درد با حلاوت حقیقت

لذت مدام است

اگر قرار بر لذت آرامش با زهر دروغ باشد


بامداد بیست و هفت دی

در اتاق حاشیه‌