‏نمایش پست‌ها با برچسب مجسمه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مجسمه. نمایش همه پست‌ها

۹.۵.۰۱

آدمی که آدم رو

کسی که اولین نخ سیگار را دستت می‌دهد، تو را سیگاری‌ نکرده است.  کسی که تو را سیگاری می‌کند، اولین کسی‌ست که بهت می‌گوید: چرا چس دود می‌کنی ؟! چرا دود رو تو نمی‌دی ؟


اون آدمو سیگاری می‌کنه

۱۶.۵.۹۵

٣ در 3

نمایش‌گاه سوم و آخرین نمایش‌گاهی که روز جمعه به دیدنش رفتم، یک کار گروهی پُر از شور و هیجان بود در گالری [عزیز] اُ که اتفاقا افتتاحیه‌ی نمایش‌گاه هم بود و خیلی شلوغ. نام آن سه‌درسه بود که اصلن یک پروژه است با هدف معرفی هنرمندان جوان که این چهارمین برنامه‌ی آن است و در هر برنامه سه هنرمند جوان هر یک در یکی از طبقات گالری آثار خود را ارائه می‌کنند. 

طبقه اول آثار محمود حق‌وردی‌لو نمایش داده شده بود با نام "اتاق اعتراف" که مدیای آن طراحی بود و شامل چند اثر که من البته با آثارش ارتباط زیادی برقرار نکردم.

 


طبقه دوم کارهای حجمی محمد علی‌زاده قرار داشت با عنوان "جنگ‌جو" که سردیس‌هایی بود با خمیر کاغذ که بعضی‌هایش خیلی خوب و جذاب بودند و به نظرم آثار برای یک هنرمند خیلی جوان، حتی قابل ستایش بود.






طبقه سوم هم، آثار حجمی فاضل مصلی‌نژاد قرار داشت که عنوان مجموعه "قرینه در بی‌قرینگی" بود و به نظرم بهترین آثار این گالری از نظر حرف تازه و نگاه جدید هنرمند، همین کارها بودند. مثلا یک قطعه چوبی دایره‌شکل با ده‌ها چشم ساخته بود که وقتی دایره را می‌چرخاندید، نیمی از چشم‌ها پلک خود را می‌بستند و نیمی دیگر پلک خود را باز می‌کردند. به نظرم فاضل مصلی‌نژاد هنرمند با آتیه‌ای باشد.




این نمایش‌گاه تا ٢٦ مرداد برپاست و دیدنش را هم توصیه می‌کنم.
آدرس گالری اُ : طهران - کریم‌خان - ویلا - خسرو - پلاک ٤٦
ساعات بازدید : ١٦ الی ٢١ (غیر از شنبه‌ها)

۲۵.۲.۹۰

به شعر آرم این نامه را

بیا تا به شادی خوریم و دهیم
چو گاه گذشتن بود بگذریم





بیست و پنج اردی‏بهشت
روز بزرگ‏‌داشت فردوسی

و به یاد ابوالحسن صدیقی و مجسمه مرمرین میدان فردوسی تهران




۱۴.۲.۸۹

مجسمه‌های شهر را می‌دزدند

واقعا چه کسی و چرا و چطور و چه‌گونه مجسمه‌های شهر را می‌دزدد ؟!!!
با این‌که کسی از بنده درباره عوامل سرقت مجسمه‌های تهران سوالی نپرسیده اما چون بر خودم تکلیف دونستم، چند فرضیه دارم که برای تنویر افکار عمومی و کمک به حل بحران مجسمه دزدی در پایتخت ارائه می‌کنم.

فرضیه اول (دیگی که واسه من نجوشه ...) : احتمالن سرقت مجسمه‌ها کار کسیه که فک می‌کنه مجسمه اونو هم باید می‌ساختن و تو یه میدونی یا خیابونی یا دیگه آخر آخرش ته یه کوچه‌ای نصب می‌کردن و حالا که نساختن و نکردن، مجسمه‌های باقی آدمای معروف رو می‌دزده و می‌بره چال می‌کنه و با این روش انتقام می‌گیره.

فرضیه دوم (کار کار انگلیساست) : احتمال داره سرقت اونا کار استعمار پیر باشه. یعنی مثلن انگلیسیا عوامل خودشون در ایران رو فعال کردن که راه بیفتن هرچی مجسمه برنزی دیدن بکنن و بفرستن لندن و دلایل‌شون هم چیزای فراماسونری و ایناست.

فرضیه سوم (کرم برنز) : احتمالن یه کسی یا گروهی یه کراش خاصی روی برنز و مجسمه‌های برنزی دارن و اینا رو می‌برن جایی و باهاش کارای بی‌ناموسی می‌کنن.

فرضیه چارم (مسکن مهر) : یا این که سرقت مجسمه‌ها کار یه تعداد آدمیه که اساسن با مجسمه مشکل دارن و ضرورتی براش نمی‌بینن و می‌گن چه کاریه زمین خدا رو به این کار اختصاص بدیم، اینا رو از جا در میاریم می‌بریم که دولت از زمینش برای مصارف دیگه استفاده کنه.

فرضیه پنجم  (نکته انحرافی) : شایدم یه بابایی با یکی از این بنده خداها مثلن ستارخان یا شریعتی یا دکتر معین خصومت شخصی داشته و چشم نداشته مجسمه‌اش رو ببینه وسط شهر. احتمالن مسیر سر کار یارو هم از کنار مجسمه اون بابا رد می‌شده دیگه هر روز صب حرص می‌خورده حسابی. خلاصه اومده کنده برده. بعد واسه این‌که رد گم کنه و پلیس دنبال انگیزه شخصی نگرده، قبل و بعدش یه هفت هشت ده‌تا مجسمه دیگه رو هم کنده و برده و البته بنده امیدوارم در صورت صحت این سناریو این دوست عزیز حواسش باشه که تا الان دیگه به اندازه کافی رد رو گم کرده و نیازی به کندن مجسمه فردوسی نیست.

فرضیه ششم (کوچ اجباری) : البته ممکنه خنده‌دار باشه ولی این احتمال هم هست که این یک کوچ اجباری باشه. یعنی این مجسمه‌ها با اراده خودشون و در یک حرکت صنفی دسته جمعی (مثل خودکشی نهنگ‌ها) کوچ کرده باشن. دلایل زیادی هم می‌تونن داشته باشن. آلودگی هوا، صحنه‌های دل‌خراشی که در ماه‌های اخیر در برابر چشمشون اتفاق افتاده، نوشتن یادگاری بر اجزاء صورت و بدن، بی‌توجهی ملت به حضورشون، ترس از احتمال دستگیری وسط این بلبشو و دلایل زیادی که هرکدومش به تنهایی برای کوچ صد تا مجسمه کافیه.

فرضیه هفتم (جانمایی) : اگر بخوایم کمی خوشبین باشیم، اینایی که مجسمه‌ها رو بردن خودشون می‌یارن. احتمال داره یه نمایشگاهی چیزی داشتن، آثار ارسالی کم بوده به صورت امانی اینا رو برده باشن. یا ممکنه این گروهی که این کار رو می‌کنن اصلن خودشون هنرمند باشن اما نسبت به جانمایی این مجسمه‌ها اعتراض دارن و خودشون اینا رو برگردونن اما جاهاشون رو عوض کنن. بالاخره اینم یه نظریه.

حالا البته اینا فرضیه‌هایی بود که توی این صبح بهاری به ذهن من می‌رسید، ممکنه فرضیه های دیگه‌ای هم باشه که الان من یادم نیست. اما به هر حال من از همین تریبون نسبت به دزدیده شدن باقی مجسمه‌ها، مثل اون آقا نیزه داره توی میدون حر و اون اژدهای بغل دستشون، آقای ابوالقاسم فردوسی و کتابشون، مجسمه میدون آزادی، اون مامانه با بچه‌اش تو میدون محسنی و باقی عزیزان هشدار می‌دم و خودمم الان دارم می‌رم که آخرین عکسم رو هم با میدون آزادی بگیرم. 

+ + + + + +

۲۲.۹.۸۶

صورتِ مسئله

تنها نگرانیم این بود که شکم نیاورم. به سلامتی این نگرانی هم مدتی‌ست که بر طرف شده.


* Samuel Salcedo

۷.۴.۸۵

دیوارها

نشست روی صندلی چرخ‌دار، خودش را هی چرخاند و چرخاند و عقده‌هایش را شمرد.

برعکس چرخید و سعی کرد سرعتش را آن‌قدر بالا ببرد که همه‌چیز را مات ببیند. دیوارها مثل لشگرهای سنگی به سمت هم می‌آمدند. انگار می‌خواستند له‌اش کنند. روی دیوار تصاویر آدم‌های نزدیک را می‌دید. کسانی که نزدیک بودند و از همین نزدیکی‌شان بود که داشت احساس خفگی می‌کرد. سرش گیج رفته بود. بوی عطرش نمی‌گذاشت تمرکز کند. مرد دوباره صندلی را چرخاند و این بار محکم‌تر و سعی کرد چیزی نشوند.

حس‌های تجربه نکرده‌اش را شمرد که حلا دیگر همه‌شان عقده شده بودند. از کلمه «عقده» بدش می‌آمد اما گریزی از زشتی‌اش نبود. آن روزی که داشت ارزش‌های جدید اختراع می‌کرد، فکر نمی‌کرد که ارزش‌های پیش پا افتاده یک روزی عقده شوند.

تلفن زنگ می‌خورد. برای آدم‌های مهم‌تر زنگ‌های مخصوص گذاشته بود و بی‌آنکه به نمایش‌گر تلفن نگاه کند می‌فهمید که کدام یکی‌شان است. محکم و تند می‌چرخید که دوباره تلفن زنگ زد. نه ... این بار صدای زنگ، آشنا نبود. هیچ کدام از آشناها نبود. یک زنگ معمولی بود برای یک آدم معمولی. پایش را روی زمین گذاشت و از میان دیوارها گریخت. دوید و تلو تلو خوران به سمت تلفن رفت.

"I'm hooked on you", Metal Art by Jean Pierre Augier

۱۶.۸.۸۴

بلات

گرسنه شده بود. آن‌قدر گرسنه که فکر می‌کرد بتواند تمام غذاهای خوب دنیا را بخورد، اما با اندکی گوشت و برنج سیر سیر شد.

تشنه‌اش شد. آن‌چنان تشنه که گمان می‌کرد بتواند تمام رودخانه‌های دنیا را بنوشد، اما با جرعه‌ای آب سیراب شد.

احساس شهوت کرد. چنان شهوتی که خیال کرد می‌خواهد با تمام دوشیزگان دنیا هم‌خوابه شود. اما دمی با زنی آرمید و آرام گرفت.

سپس خوابش گرفت. به قدری که فکر کرد باید روزها و ساعت‌ها بخوابد. اما چند ساعتی خوابید و خواب از سرش پرید.

دوباره گرسنه‌ شده بود. آن‌قدر گرسنه که فکر می‌کرد بتواند تمام غذاهای خوب دنیا را بخورد، اما ...

تا این‌که یک روز از خواب بیدار نشد و چرخه متوقف شد. چرا که او مرده بود. و این‌طور شد که گرسنگی و تشنگی و خواب و شهوت، هرگز به آدم قصه فرصت نداد که به پایان دیگری بیندیشد.



** Apollo, Michelangelo


۲۰.۲.۸۴

عبور از خالق

در فرد متوقف شدن یا بهتر بگویم بیش از نفس پرواز، پرنده را به یاد سپردن. کارمان شده به خاطر سپردن نام‌ها. یکی محبوب باید باشد و دیگری منفور. در توقع‌مان از نام‌ها هم تعادل نداریم.

خاتمی در «نامه ای به فردا»، یک سال پیش مسئله جالبی را مطرح کرد که قابل تامل است. گفت زمانی که گالیله زیر فشار کلیسا، پذیرفت که اشتباه کرده است، بسیاری وی را سرزنش کردند که "وای به حال مردمی که قهرمان‌شان تو باشی". و گالیله در جواب گفت : "وای به حال مردمی که نیاز به قهرمان داشته باشند".

شاید برای این باشد که ملت ما همیشه در نظام‌های فردمحوری مثل پادشاهی و خان‌خانی زیسته‌اند. همین توتالیتار بودن و نیمه‌توتالیتر بودن حکومت‌ها در ایران، باعث شده است که مردم ما آدم‌پرست بار بیایند و چون معمولا، در بزرگ‌نمایی آدم‌ها توقعات بسیار بزرگی هم ایجاد می‌شده است، آدم‌های محبوب به مرور منفور شده‌اند.

برای همین هم هست که آغازهای شورانگیز معمولا تداوم نمی‌یابند و با پایان خالق‌شان، تمام می‌شوند.

البته به نظر می‌رسد که نسل جدید ما، به مراتب بیش‌تر و بهتر از قبلی‌ها هستند و این شاید به خاطر این باشد که التهابات زیادی که از سر این ملت گدشته است کم‌کم به نسل‌های جدید می‌آموزد که خالق یک حرکت یا یک اثر پس از آفرینش، از اثر جدا می‌شود و اثر سیر مستقلی را برای خودش آغاز می‌کند که می‌تواند از خالق خود بسیار دور شود. خالق گاهی تنها بخش کوچکی از اثر را شامل می‌شود. شاید حتی در حد نامی برای یادبود.

بی‎ربط : در کشاکش یکی از این بحث‌های زنانه و مردانه گفتم : از نظر من این قضیه خیلی مهم است که زن، زن است و مرد هم مرد است. گفت : مگر ما گفتیم مرد، زن است و زن مرد است ؟ پس به این نتیجه رسیدیم که ما با هم اصلا سر تعریف زن و مرد مشکل داریم.

+ Cyrus Edwin Dallin, Appeal to the Great Spirit, 1909, Museum of Fine Arts, Boston, Massachusetts

۶.۱.۸۴

درباره ماکیاولی

جدای از هر مذهب و آئین و منشی، شاید اخلاق تنها چیزی باشد که قریب به اکثریت ما روی آن توافق داریم. این‌که دروغ گفتن بد است، کینه‌توزی غلط است و حسادت چیز خوبی نیست. اگرچه شاید به این اصول گه‌گداری پایبند نباشیم، اما هیچ‌وقت دروغ‌گویی ارزش و راست‌گویی ضد ارزش نخواهد شد. حتی آدمی هم که از صبح تا شب انواع و اقسام دروغ و تهمت و بدگویی را به هم می‌بافد، بر ارزش صداقت و زشتی دروغ و تهمت و غیبت با دیگران هم‌عقیده است.

نیکولودی برناردودئی ماکیاولی ( Machiavelli, Nicolo di Bernardo dei ) در سال ۱۴۶۹ در فلورانس ایتالیا متولد شد. او اساس اخلاقیات را البته برای حاکمان واژگون و جای ارزش و ضدارزش را عوض کرد. مخاطب اکثر موعظه‌ها و اصول فلسفی ماکیاولی، شاهان و حاکمان بودند. اثر معروف او با نام شهریار ( The prince ) که بعد از مرگش در سال ۱۵۳۲ منتشر شد، بر پادشاهان و حاکمانی چون ایوان مخوف، ناپلئون، موسولینی و هیتلر اثر گذاشت.

خلاصه تعالیم ماکیاولی که از آثارش برمی‌آید در احکام ده‌گانه او خلاصه می‌شود :

۱- همیشه در پی سود خویش باش. ۲- حریص باش و هر چه می‌خواهی تصاحب کن. ۳- بدی کن اما وانمود کن که نیکی می‌کنی. ۴- به جز خودت کسی را محترم ندار. ۵- خساست پیشه کن. ۶- خشونت را فراموش نکن. ۷- دیگران را بفریب و برای این کار همیشه در پی فرصت باش. ۸- دشمنانت را به مرگ از پیش روی بردار. ۹- زور را سرلوحه رفتارت قرار ده. ۱۰- در ایجاد جنگ بکوش.

ماکیاولی می‌نویسد : "انسانی که به اصول اخلاقی پایبند است و به معنای کلمه خوب است، در میان بدان نابود خواهد شد. اگر بپذیریم که رفتار عامه مردم بر بدی استوار است پس بهترین نوع رفتار آن است که زبانت از رحم و شفقت بگوید و دلت از بدی و خودپرستی و منفعت‌خواهی لبریز باشد." در جایی دیگر می‌آورد : "انسان‌ها یکدیگر را پل پیشرفت خود قرار می‌دهند و کسی که علت بزرگی دیگران می‌شود،  بی‌نصیب و دون خواهد ماند. پس فقط تا آن‌جا باید در ترویج منافع دیگران کوشید که بشود از آنان برای منافع شخصی بهره گرفت."

در مورد نحوه حکومت، او فقط یک فرد خشن و سنگ‌دل را پادشاهی موفق می‌داند و با اشاره به تاریخ از سرنوشت جان‌گداز خوبان و نیکان در عرصه سیاست یاد می‌کند و سزار بورژیا، حاکم عصر خویش را به ظلم و ستم برای تداوم حکومت فرا می‌خواند. به عقیده او عامه مردم، خودشان فریب خوردن را دوست دارند. می‌پسندند که فرودست باشند  اما در ایمنی به سر برند و منافع‌شان حفظ گردد.

- تندیس ماکیاولی، اثر Lorenzo Bartolini

۲۶.۵.۸۲

به دادم برس

لب مرداب راكد عید امسال، ماهی بیچاره‌ی قرمز، در زندان تنگ، در آب می‌لولد. عید امسال لب حوض هفت‌سین چه سرد است و بی تو غمی عظیم و غباری جان‌كاه، خورشید سرد وجودم را ربوده است. لب حوض هفت‌سین، عكس زیبای تو در آب، ای مهتاب، ای سراپا همه خوبی، چه دلگیر است و همهمه مردار‌خوران، چه تلخ و رعب انگیز.

آرزویی نیست وقت ایستادن ماهی‌ها درون تنگ ... به دادم برس. گیر کرده‌ام به خدا ... گریه کنم راضی می‌شوی ؟


* مجسمه پیتا (Pietà) مریم مقدس / میکل‌آنژ/ کلیسای سنت‌پیتر / رم