۱.۲.۹۷

قاصدک

وقتی همه چیز را برداشتی، همه کارها را کردی، خلاصه باز یک چیز هست که فراموش کرده باشی. اما خیلی وقت‌ها هم فراموشی‌های کوچک، یادآور فراموشی بزرگ‌تری می‌شوند. خیری هست در آنها.
عینکت را جا می‌‌گذاری
با عصبانیت بر‌می‌گردی
و می‌بینی که زیر کتری را هم فراموش کرده بودی که خاموش کنی

۳۰.۱.۹۷

روال

آه از قلم‌فرسایی روس‌ها
‏آه ...

‏آه از مانتوهای جلوباز
‏آه از گل‌های مصنوعی شدیدا طبیعی
آه از شنونده‌های محض

‏آه از وقتی که این مرد گنده 
‏پفک می‌خورد و هنوز قورت نداده
‏با دهان باز می‌خندد


فروردین نود و هفت

۲۱.۱.۹۷

قریب به یقین


چهار ساعت در اتاق هستند

یکی می‌گوید ساعت چهار و ده دقیقه است
یکی می‌گوید هفت و پنجاه و پنج دقیقه
یکی می‌گوید هشت و پنجاه و شش دقیقه
و آخری
ساعت مچی‌ام
می‌گوید ساعت هشت و پنجاه دقیقه است

و چون دوتایشان
به ساعت ۹ نزدیک‌ترند
از خواب بیدار می‌شوم

فروردین نود و شش

۲۴.۱۲.۹۶

فرودگاه لعنتی

اگر قرار بود یک مکان باشم
ترجیح می‌دادم یک پارک بودم
یا یک کافه‌ی کوچک
و اگر حق انتخاب‌ها محدود بود
یک سوپرمارکت
یا حتی داروخانه
ولی قطعا
آخرین انتخابم
فرودگاه بود
آن هم فرودگاه مملکتی
که هر کس دستش برسد
می‌خواهد از آن کشور
برای همیشه برود
این آخرین انتخابم بود
که یک فرودگاه لعنتی باشم
و اینهمه اشک‌های آخرین دیدار را
و این‌همه بیزاری را
در خودم نگه دارم

فرودگاه امام خمینی
اسفند نود و شش
برای بدرقه‌ی بهترین رفیق
که لاقل قرار است برگردد

۹.۱۲.۹۶

کاین عمر طی نمودیم، اندر امیدواری

یه عده عاشق می‌شن
یه عده براشون شعر می‌گن
شاعرا می‌نویسن که : "آدمی
برا اینکه بدونه عشق
بزرگ‌ترین موهبت این جهانه
باید دوبار زندگی کنه"

عاشقا اما
اینو نمی‌نویسن
اینو می‌دونن

شاعرا در آواری از
کلمه و آرزو مدفون می‌شن
عاشقا دوبار زندگی می‌کنن

وقتی که اونقدرا هم اوضاع بد نبود