۱۰.۲.۹۷

شما ؟

از سرزمینی
که تا پانزده سال پیش
کودکانش تفریحی
به قطارهای عبوری سنگ می‌زدند
چه‌قدر انتظارتان زیاد است !

از مردمی که هنوز
مصدق را خاک می‌کنند
تا رضاخان را بستایند
چه‌قدر متوقعید !
این مردم
آخرین انقلاب کلاسیک قرن را کرده‌اند
چگونه به این راحتی
مخالف را تحمل کنند

سنگ زدند به حرکت
تا سکون را جشن بگیرند
خاک روی کلمه ریختند
و شیر آب هم
همین‌جور بااااز

بهار نود و هفت / در استانه

۶.۲.۹۷

زندگی یه‌خورده شبیه ادبیات بشه

- فکر نمی‌کنی همه این حرفا تو ادبیات قشنگه ؟ زندگی با ادبیات فرق داره.
- همه این حرفا برای اینه که زندگی یه‌خورده شبیه ادبیات بشه.


- تا حالا این‌جوری ندیده بودمت !
- واسه این‌که تا حالا این‌جوری نبودم.
...
- الان چی دلت می‌خواد ؟
- الان ؟؟! دلم یه شعر می‌خواد.


- بریم ؟! هنوز که یازده نشده!!
- یه شعر مونده به یازده ...
...
- این‌که آدم خودشو بزنه به اون راه صنعت ادبیه ؟
- نه، استعداد خدادادیه ...


- واقعا امیدوارم کسیو که دوست داری پیدا کنی. فقط مواظب باش کتاباتو به رخش نکشی، چون زنا تحمل رقیب ندارن.

شب‌های روشن
فرزاد موتمن

۱.۲.۹۷

قاصدک

وقتی همه چیز را برداشتی، همه کارها را کردی، خلاصه باز یک چیز هست که فراموش کرده باشی. اما خیلی وقت‌ها هم فراموشی‌های کوچک، یادآور فراموشی بزرگ‌تری می‌شوند. خیری هست در آنها.
عینکت را جا می‌‌گذاری
با عصبانیت بر‌می‌گردی
و می‌بینی که زیر کتری را هم فراموش کرده بودی که خاموش کنی

۳۰.۱.۹۷

روال

آه از قلم‌فرسایی روس‌ها
‏آه ...

‏آه از مانتوهای جلوباز
‏آه از گل‌های مصنوعی شدیدا طبیعی
آه از شنونده‌های محض

‏آه از وقتی که این مرد گنده 
‏پفک می‌خورد و هنوز قورت نداده
‏با دهان باز می‌خندد


فروردین نود و هفت

۲۱.۱.۹۷

قریب به یقین


چهار ساعت در اتاق هستند

یکی می‌گوید ساعت چهار و ده دقیقه است
یکی می‌گوید هفت و پنجاه و پنج دقیقه
یکی می‌گوید هشت و پنجاه و شش دقیقه
و آخری
ساعت مچی‌ام
می‌گوید ساعت هشت و پنجاه دقیقه است

و چون دوتایشان
به ساعت ۹ نزدیک‌ترند
از خواب بیدار می‌شوم

فروردین نود و شش