۲۷.۷.۹۹

هوش درخشان لحظه‌لحظه جدایی

 


همین‌جور راه می‌رم و می‌خونم

کاکل از آن‌سوی قاره‌ها بپرانی

یا نپرانی

بی تو گدایم

ببین

گدای کوچه دنیا


حوله‌ای بر تن

شگفتا که باید منفجر بشم و نمی‌شم

باید ادای مردی در روزمره‌های راضی رو دربیارم

باید برم شوش

باید برم بازار

باید پرده‌ها رو نصب کنیم


ادای روزمره‌های راضی رو درآوردن که ندانی که چیست

آی خانوم زیبا

مرثیه‌ای برای فیل‌‌های سیرک

 


اتفاقا این‌ها حقایقی نیستند که اتفاق بیفتند. یعنی حادثه باعث فرود آمدن این حقیقت‌ها نمی‌شود. حادثه کار خودش را می‌کند. این حقیقت‌ها پیشتر بوده‌اند و فقط حادثه پرده را می‌اندازد. برای من در این وضعیت خیلی روشن‌تر است چراها و چیستی‌هایی که قبل‌تر فکر می‌کردم اتفاقی هستند و حالا می‌دانم که خبر از حقایقی بزرگ‌تر می‌دهند. بزرگترینش همین که عشق رفته است. این که عشق چگونه از یک آدم می‌رود و تدریجی‌ست یا ناگهانی و این که عشق لاجرم باید برود یا نه، در حوصله من نیست. ولی بنا بر تجربه من یک جایی عشق می‌رود و محبتی جاری می‌شود که بخشی از آن عادت است و بخشی سپاسگزاری برای خدمات متقابل و بخشی هم میل‌های غریزی آدمی که فرار از تنهایی، آغوش و سکس که احتمالن این چندتای آخر یک‌طرفه می‌شوند.

مهم‌تر از همه این‌ها همان سپاس است از خدمات طرف مقابل. عشق می‌رود و آن طرف مثلن بابت کارهای مهمی که برایش انجام می‌دهید به شما ابراز محبت می‌کند. معادله پایاپایی شکل می‌گیرد. دقت خیلی بالایی هم پا می‌گیرد. دقت و هوشی سرشار. اندازه خدمات مشخص‌اند و مهری که بابتشان می‌گیرید هم مشخص. کم کم خودتان شرطی می‌شوید. مثل فیل سیرک. می‌دانید که اگر یک دور پیرامون سن بچرخید چقدر غذا می‌گیرید و اگر روی دو پا بایستید و تماشاچی‌ها هورا بکشند چقد گیرتان می‌آید. و دقیقن هم محبت دریافتی شما را یاد عشق از دست رفته می‌اندازد ولی خودتان نمی‌دانید. فکر می‌کنید همان عشق است و حال می‌کنید. حض می‌برید از این عاشقانه‌ی پایدار. و اتفاقا دقیقن این موازنه‌ی حیرت‌انگیز، تاوان عشق است. تاوان زمان‌های بی‌توقع دادن. بی‌چشم‌داشت خواستن. رنج هجر و شور وصل‌های پیاپی. 


همه این‌ها برای فیل سیرک ادامه پیدا می‌کند تا حادثه. نشانه‌های کوچک آن‌قدر دیده نمی‌شوند تا نشانه بزرگ‌تر رخ عیان کند. حالا این نشانه بزرگ‌تر می‌تواند ورود فیل جوان‌تری باشد که فیل پیر را متوجه سن و سالش می‌کند، یا می‌تواند هورا نکشیدن تماشاگرانی باشد که پریدن ببر از میان حلقه آتش را در سیرک دیگری دیده‌اند و این نمایش محزون فیل روی دوپا برایشان آنقدرها جذاب نیست. و حتی می‌تواند غذایی باشد که خیلی دراماتیک در آن سرعت حرکت دست، روی زمین می‌افتد و هیچ‌کس حتی آن را نمی‌بیند جز خودت، که به امید همان غذای کوچک یک دقیقه تمام وزنت را روی دو پا نگه داشته‌ای که از نظر همه این اتفاق مهمی نیست. 


خلاصه حادثه می‌آید و به یاد می‌آورد که عشق رفته است. تمام رخت‌خواب‌های یکی خواب و دیگری بیدار، تمام بالش‌های سرد، تمام موبایل‌هایی که در کنار هم ساعت‌ها در دست گرفتیم با آن‌که در کنار هم بودیم، تمام دروغ‌ها، فریب‌های کوچک، تمام لبخندهای یخ‌زده و تمام خیلی چیزهای دیگر، قبل‌تر سعی کرده بودند به فیل سیرک یادآوری کنند که عشق رفته است. این‌جا جنگل نیست. این‌جا سیرک است. این غذاها واقعی نیستند.

۷.۷.۹۹

و تمام

 اتفاق بدون بازگشت اتفاق افتاد

وقتی اونو خاموش کنم

وقتی بری

یه معنا بیشتر نداره


فقط یادم باشه

سالاد سزار بود

دیدن اون خونه ها بود

قیمت کردن وسایل بود

ودکا بود

و باز هم رابطه‌ آخری که توش میل نبود

۵.۷.۹۹

خواهی بساز کارم، خواهی بسوز جانم

 


هیچ وقت باور نمی‌کنم

نمی‌توانم باور کنم

شنیده بودم کسانی هستند که وقتی عزیزشان می‌میرد، ناگهان شروع می‌کنند به خندیدن. خنده‌شان بند نمی‌آید. موقع تحویل جنازه، تشییع، خاکسپاری و مدت‌ها بعد از آن می‌خندند، ناگهان خنده‌شان بند می‌آید، سکوت می‌کنند، گریه می‌کنند، زار می‌زنند و دوباره قاه قاه می‌خندند.

این وضعیت به یک شوک عظیم درونی مربوط می‌شود. شوکی که منجر می‌شود به جریان پیدا کردن یک کمدی سیاه در ذهن شاید. همه‌اش زیر سر عدم باور است. باورت نمی‌شود و شوک برای همین وارد می‌شود.

حالا کاملن می‌فهمم. گاهی می‌خندم، گاهی روانی می‌شوم. گاهی گریه می‌کنم و زمان‌های زیادی سکوت. تمام جزئیات در برابر ذهنم رژه می‌روند. گاهی حتی انگار توی سرم واقعا رخت می‌شویند.

چگونه این اتفاق افتاد. چگونه در این جریان جاری بودم بی آنکه بدانم. این همه وقت. چگونه در برابر چشمانم اتفاق افتاد، در نزدیکی‌ام و باز خودم را دلداری دادم. 

گیجم. منگم. چگونه دوام بیاورم. هیچ لحظه‌ای نیست که دلم قرار بگیرد. از خودخواهی از نفرت از رقابت از وحشت از تمام این احساسات عاری‌ام. فقط کاش بتوان زنده بمانم.


۳۰.۶.۹۹

از شهریورهای نفرین شده

- لباس پوشیدنت رو دوست ندارم

- ریشات اذیتم می‌کنن

- اشکالی نداره من برم خونه ؟ 

- قول می‌دم تمومش کنم

- تقصیر خودتم بود

- زنگ می‌زنم به پلیس

- آقا پول این گلدونو کی می‌ده ؟

- خیلی کم حموم می‌ری

- فردا خیلی کار دارم

- آخرین بار با خودت بنزین زدم، خوب مونده نه ؟

- ما که تموم کرده بودیم

- یه دیقه همینجا وایسا ما بریم صحبت کنیم بهت می‌گم

- ما هممون گیر کردیم

- اسممو از خودم بپرس

- من همین جا وایسادم جایی نمی‌رم

- ...