۳.۲.۹۸

تض‌عاد

وقتی دو نفر عاشق هم می‌شن، بدون این‌که بدونن یه فرزند بین اون‌ها متولد می‌شه. عشق همون فرزندیه که متولد شده و موجودیت مستقلی ازاون دونفر پیدا می‌کنه. یه موجود جدیده با نیازها و شرایط خودش.

به سرعت رشد می‌کنه و مشکل از جایی شروع می‌شه که بقای این موجود تازه متولد شده، با منافع والدینش تضاد پیدا می‌کنه.



بقای عشق در نرسیدن اون دو نفر به همدیگه‌س ولی اون دو نفر آرامشو لذتشون رو در رسیدن و وصل جستجو می‌کنن.

عشق می‌‌دونه که اگر اون‌ها به هم برسن، باید خیلی خوش شانس باشهکه زنده بمونه. وصال، رخوت و تکرار و تضاد ایجاد می‌کنه و عشق روذره ذره نابود می‌کنه و حتی شاید نفرت رو جایگزینش کنه.

اینا همه عشق رو می‌ترسونه. پس عشق برای نرسیدن تلاش می‌کنه تا خودش رو جاودانه کنه. و والدینش برای رسیدن تلاش می‌کنن و بی‌اون‌که بدونن برای کشتن عشق تمام توانشون رو مصروف می‌کنن.

شاید برای همین تضاد بزرگه که آدمای وامونده‌ی زیادی توی دنیا، می‌گن عشق وجود نداره.

۲۹.۱۲.۹۷

پیش‌بینی

موج بر سر و ...
طوفان از پی و ...
مرگ در پیش

من مات بودم و ...
پای سست و ...
به دستم هیچ

پرسیدم :
این مهلکه به خاطر چیست ؟!
سیگارهای خاموش شده
در لیوان کاغذی
گفتند زنهار
که تدبیر انجامت نیست.



دی نود و پنج
در آقای پاریزی
منتظر داریوش

۶.۱۰.۹۷

مقاومت لشگر ۲۵ زرهی

آن سفر شمال را یادت هست؟
بوسه به جای صبحانه
بوسه به جای شام
بوسه به جای هوا
از پی‌ات می‌آمم
به موازات خط ساحل راه می‌رفتیم
پاهایمان تا مچ در آب بود
ادم‌های زیادی بودند
اما من تنها پاهای تورا می‌دیدم
باد می امد
ساحل اماده‌ی روزی نو می‌شد
موج‌ها به تو می‌خوردند
تو به موج‌ها می‌خوردی
موج‌ها از تو رد می‌شدند
تو از موج‌ها رد می‌شدی
دریا با پاهای تو عشق‌بازی می‌کرد
افتاب که بر آمد
وقت برگشتن بود
جایی شنیدم
که دریا بی‌خاطره‌ترین جای جهان است
اما هر بار می‌بینمش
آن خاطره را برایم بازگو می‌کند

یادداشتی  که در نوت تلفنم پیدا کردم
شاید برای دو سال قبل، نمی‌دانم

۳۱.۵.۹۷

آخر مرداد

پیاده می‌روم و همرهان سوارانند
از خضرپی‌خجسته هم دیگه کاری ساخته نیست


۹.۴.۹۷

قبل از بازی فرانسه

۸ سال پیش بود. قرار بود بازی‌های جام‌جهانی ۲۰۱۰  را توی سینماها نشان بدهند. و چه خبر خوبی هم بود برای ما. مارادونای بزرگ سرمربی آرژانتین شده بود. کره و یونان و نیجریه در مرحله گروهی و مکزیک در یک هشتم از سر راه بهترین بازیکن فوتبال قرن که حالا لباس مربی‌گری به تن کرده بود کنار رفتند.
بازی با مکزیک را با هفت هشت نفر از دوستانم رفتیم سینما. همه لباس آرژانتین به تن.
اوج حوادث  انتخابات ۸۸ بود و همه چیز رنگ و بوی امنیتی داشت. ما جوان‌های بیست و هشت ساله با سرهایی که بوی قرمه‌سبزی می‌داد، بدمان نمی‌آمد بعد فوتبال شلوغ هم بشود و چند تا شعاری هم بدهیم.
در بازی مکزیک اما آرژانتین افت عجیبی کرد. مکزیک را برد اما همه فهمیدیم که با چه چیزی روبه‌رو هستیم. بازی بعدی با آلمان بود.
حتی انگار مارادونا هم می‌دانست که قرار است اتفاقی بیفتد.

با همه آن بیم‌ها و امیدها
رفتیم سینما
 همه چیزهای خوب در کنار هم.
سینما آزادی
مارادونا
آرژانتین
ما
و چه بازی‌ای هم
با آلمان
یک چهارم نهایی

آلمان چهار بر صفر آرژانتین را برد.
و صدای شعار "آرژانتین دستا بالا" توی سینما خفه شد.
با آن لباس‌های آرژانتین تنمان، تیکه و کنایه هم کم نخوردیم توی خیابان.
از آن بازی و از آن روز، همین یک عکس خاطره مانده که عکاس فارس اتفاقی از من توی سینما انداخت که داشتم ووووزلا را برای شروع بازی تست می‌کردم.

حالا دوباره شبیه همان روز است.
با بازی‌ای که از آرژانتین توی مرحله گروهی دیده‌ام، انگار جلوی فرانسه زیاد امیدی نیست.
اما مگر می‌شود به این تیم امید نداشت. با این همه خاطره و غنی‌ترین  نوستالژی‌های فوتبالی.
حالا هم امید هست به ماسکرانو و دی‌ماریا و هیگواین و مسی. امید هست به معجزه فوتبال.
احتمال دارد آرژانتین ببازد.
اما تیمی که دست خدا را دارد هیچ‌وقت بازنده نیست.



* برای خیلی جوان‌ترها یادآوری کنم که "دست خدا" اشاره دارد به گل معروف مارادونا در بازی جنجالی جلوی انگلستان در جام جهانی ۱۹۸۶ که با دست به ثمر رسید و مارادونا هرگز با همه تصاویر موجود زیر بار نرفت و گفت : این دست من نبود، دست خدا بود.