۲۶.۵.۹۸

کسی که مرگش را نمی‌آمد


قرص‌ها را خورد
گاز را باز کرد
رگش را زد
از سه نقطه
خاطرجمع
و ... خوابید



صبح اما بیدار شد
زنده بود هنوز
در رخت‌خوابی غرق خون
تهوع شدید
بی‌نفس

اما زنده مانده بود


‍شاید چون
هنوز کسی را دوست می‌داشت











مرداد نود و هشت
جایی بین بیست و پنجم و بیست و ششم

س[و]ال

صبح‌ها اردی‌بهشت است
ظهرها مرداد
شب‌ها اسفند

هر روز، یک سال تمام
و تعلیقی مرگ‌آسا
برای جوان‌مرگی
بی حتی یک اعلامیه‌ی ترحیم !

مرداد نود و هشت

۲۸.۴.۹۸

یخچال

"دل‌تنگی‌هایم را چه کنم ؟!"
یه ماه آذر سوزداری بود که اینو بهم گف !

"من تمام این قصه را خوانده‌ام !"
گفتم بهش

"گرم تو در نگشایی کجا توانم رفت ؟!"
اشک تو چشاش جمع شد و اینو خوند
دلم گرفت.

"مردم هشیار ازین معامله دورند / شاید اگر عیب ما کنند که مستیم"
اینو خواسم بگما. روم نشد. ینی دلم نیومد. شایدم باور کردم، چمیدونم. ولی جاش بغلش کردم.
بغلش کردم و فشارش دادم. 
اعظم‌خانوم، مادر محسن، دوست بچگیام یادم اومد. اون ماشین سفید بابام که همیشه خراب بود. اون صابخونه‌ی خونه سعادت‌آباد که همش نگران بود آسانسور خونه‌ش تو اسباب‌کشی خط بیفته. 

نمی‌دونم اینا چی بود که از ذهنم گذشت. 

"من مرض بی‌پایانی دارم که نه خوب می‌شود و نه می‌کُشد، من یاد چیزهای بی‌ربطی می‌افتم که عذابم می‌دهند. حتی نمی‌دانم چرا ؟ این چه عذابی‌ست. حتی ربط این خاطرات با این وقایع را نمی‌دانم. من مرض بی‌پایانی دارم."
تو بغلم بود که واسش اینو تریف کردم. اعظم‌خانوم و ماشین سفیده و اون صاب‌خونه‌ی وسواسی.

خندید
خندید
منم قاه‌قاه خندیدم.
تو بغلم فشارش دادم که یهو بغلم خالی شد. انگار دست به سینه بودم از اول. چیزی تو بغلم نبود.
صدای خنده‌هاش میومد ولی.
یه دفه نه که بخوام قوپی بیام یا خالی ببندما، اعظم خانوم با یه آقایی که شووَرش نبود، ینی بابای محسن نبود رد شد از اون طرف جوب شریعتی. می‌گفتن و بلند و بلند می‌خندیدن. اصلن این صدای خنده‌های اعظم خانوم بود که می‌شنیدم.
بعد آقاهه یه دفعه اعظم خانومو بغل کرد و فشارش داد.

"دل‌تنگی‌هایم را چه کنم ؟!"
اعظم‌خانوم داش می‌گف به اون آقاهه که بابای محسن نبود.

"مردم هشیار ازین معامله دورند ..."
خواستم داد بزنم و بگما. روم نشد. یا دلم نیومد، یا فکر کردم دخالته، چمیدونم. ولی جاش فقط دستامو که انگار هوا رو باهاشون بغل کرده بودم انداختم و صاف وایسادم. بعد رامو کشیدم و سرپایینی شریعتی رو قل خوردم پایین.

جایی بود حوالی قلهک، به یخچال نرسیده و رسیده.


تیر نود و هشت
گرما

۴.۴.۹۸

مونیکا بلوچی

دنیا آنقدرها به من وقت نداد
فرصت کم بود
دوست داشتم همه زمانم را
صرف سیاحت چشمانت کنم
شاید وقتی دیگر
در یک زندگی دیگر
آنقدری وقت بود
که تمام قد ببینمت
و بگویم : "چه‌قدر این گردن‌بند روی گردنت زیباست"

۳.۲.۹۸

تض‌عاد

وقتی دو نفر عاشق هم می‌شن، بدون این‌که بدونن یه فرزند بین اون‌ها متولد می‌شه. عشق همون فرزندیه که متولد شده و موجودیت مستقلی ازاون دونفر پیدا می‌کنه. یه موجود جدیده با نیازها و شرایط خودش.

به سرعت رشد می‌کنه و مشکل از جایی شروع می‌شه که بقای این موجود تازه متولد شده، با منافع والدینش تضاد پیدا می‌کنه.



بقای عشق در نرسیدن اون دو نفر به همدیگه‌س ولی اون دو نفر آرامشو لذتشون رو در رسیدن و وصل جستجو می‌کنن.

عشق می‌‌دونه که اگر اون‌ها به هم برسن، باید خیلی خوش شانس باشهکه زنده بمونه. وصال، رخوت و تکرار و تضاد ایجاد می‌کنه و عشق روذره ذره نابود می‌کنه و حتی شاید نفرت رو جایگزینش کنه.

اینا همه عشق رو می‌ترسونه. پس عشق برای نرسیدن تلاش می‌کنه تا خودش رو جاودانه کنه. و والدینش برای رسیدن تلاش می‌کنن و بی‌اون‌که بدونن برای کشتن عشق تمام توانشون رو مصروف می‌کنن.

شاید برای همین تضاد بزرگه که آدمای وامونده‌ی زیادی توی دنیا، می‌گن عشق وجود نداره.