۷.۵.۸۹

فصل‌ها

حالم خوب نیست. اسباب‌کشی لعنتی تمام شد اما آثارش خسته‌کننده‌ترند. این روزها هم مظلوم افتاده‌ام میان حرف و حدیث‌هایی که با همه‌شان بیگانه‌ام. مظلوم درست مثل صاحب اسم‌ام. می‌توانم حس کنم که فصل دارد عوض می‌شود و تمام یادگارهای فصل پیشین به یغما می‌روند. این را خیلی شفاف احساس می‌کنم و برای من خاطره‌باز، وضعیت اسفناکی‌ست. همه چیزهایی که منتظرشان بودم، یا اتفاق افتاده‌اند و یا در شرف وقوع‌اند. انگار هیچ عذری دیگر پذیرفته نیست. باید به فصل جدید تن بدهم.


کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو
بسیار تندروی نشیند ز بخت خویش

خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد
بگذر ز عهد سست و سخن‌های سخت خویش

وقت است کز فراق تو وز سوز اندرون
آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش

* عکس : جایی در لهستان، سال‌های جنگ
* شعر حافظ

۲۹.۴.۸۹

عزیز من اینقده نگو تازه به دوران رسیده‌ها این‌طوری، تازه به دوران رسیده‌ها اون‌طوری. بابا من خودم تازه به دوران رسیده‌ام و فک کنم تازه به دوران رسیده هم از دوران بروم. رعایت کن لدفن.


۲۷.۴.۸۹

دیوارگذر

دیوار گذر (The Man Who Walked Through Walls)
نویسنده : مارسل امه (Marcel Aymé)
ترجمه اصغر نوری
نشر ماهی

در نوردیدن مرزهای زمان و مکان و تخیلی بدیع، در داستان‌های مجموعه "دیوارگذر"، با طنزی تلخ همراه شده‌اند تا یادآور دردهای ریز و درشتی باشند که بر گرده‌ی انسان مدرن سنگینی می‌کنند. مردی که از دیوارها می‌گذرد، عمر انسان که سهمیه‌بندی می‌شود و تاریخ و زمان که در دستان بشر جابه‌جا می‌شوند. دولت‌ها در زمان و تقویم دست می‌برند که بشریت را از جنگی مهیب برهانند در حالی که رنج‌های عجیب و غریبی در این برهم‌زدن ناگهانی نظم‌های جهان اتفاق می‌افتد و البته از جنگ هم گویا گریزی نیست. برای توزیع مناسب منابع محدود، عمر آدم‌ها را سهمیه‌بندی می‌کنند و عده‌ای را که انگار شغل‌شان فایده چندانی برای بشریت ندارد بیشتر می‌میرانند که از قضا نویسندگان و هنرمندان در این گروه بی‌مصرف‌ها قرار دارند. انسان بی‌انگیزه به تکاپوی دست‌یابی به زمان بیش‌تر برای زنده بودن می‌افتد، حال آن‌که هیچ حادثه شگفتی در همین زمان‌های به سختی عاید شده، واقع نمی‌شود. در کنار داستان‌هایی با دستمایه‌ی این‌چنین، داستان ضرب‌المثل، روابط حساس انسانی میان یک پدر و فرزندش را به میان می‌کشد. گرچه نوعی ناهمگونی در چیدمان داستان‌ها ایجاد می‌شود اما انگار در پس مسائلی به عظمت سهمیه شدن عمر و دست‌کاری زمان، آرامشی عجیب بر فضای روحی خواننده حاکم می‌شود. این پیچیدگی‌ها و جاذبه قلم نویسنده و البته ترجمه روان آن باعث شده است که مجموعه داستان "دیوارگذر" مارسل امه اثری منحصر به فرد باشد.

"لوسین حس کرد که در آن لحظه می‌تواند باعث بدبختی پدرش شود. اکنون با آزادی‌ای به پدرش می‌نگریست که شخصیت او را برایش هویدا می‌کرد. متوجه شد که مرد بیچاره سال‌هاست که با احساس خطاناپذیری رییس خانواده زندگی می‌کند و با تفسیر ضرب‌المثل، این خطاناپذیری را به مخاطره انداخته بود. سلطان خانواده نه تنها در معرض از دست دادن وجهه‌اش مقابل خانواده بود، بلکه احترامی را هم که برای خودش قائل بود از دست می‌داد. این می‌توانست یک زوال باشد. لوسین از ضعف پدر به وحشت افتاد و قلب‌اش تحت تاثیر ترحمی بزگوارانه قرار گرفت."(۱)

خواندن این کتاب را بسیار توصیه می‌کنم. حتی برای کتاب نخوان‌ها هم گزینه خوبی‌ست.

(۱) بخشی از داستان "ضرب‌المثل"، از متن کتاب.

وبلاگ اصغر نوری (مترجم کتاب)
آثار منتشر شده از امه در سایت کتاب‌خانه ملی

------------------------------------------------------------

پیشنهاد خواندن یا نخواندن کتاب بر اساس نظر شخصی من :


۲۴.۴.۸۹

Don't Move




هر وخت دوس داشتی بیا
ماهی یک‌بار
سالی یک‌بار
فقط -وختی اومدی- بغلم کن !

Don't Move, Sergio Castellitto

۲۲.۴.۸۹

در میانه

بعضی دردا هستن که با یه دارویی چیزی خوب می‌شن.
بعضی دردا هستن که با هیچ دارویی خوب نمی‌شن، با مردن تموم می‌شن.
بعضی دردا هم هستن که نه با هیچ دارویی خوب می‌شن، نه با مردن تموم می‌شن. از یه نسل به نسل بعدی منتقل می‌شن.



* نقاشی In Between - Wassily Kandinsky, 1934

۲۱.۴.۸۹

صیرت

ای برادر / خواهر، سیرت زیبا بیار. حالا این به این معنی نیست که اگر صورت زیبا هم آوردی، ما دل‌خور می‌شیم. 


* عکس : روزگاری، Monica Bellucci

۱۸.۴.۸۹

نمایش صامت

به سوی درب ورودی باغ می‌رفتم
دست‌هایم در جیب شادم بود
پیرمردی با یک گونی جلویم سبز شد
نگاه‌اش غضب‌ناک بود
گونی را بلند کرد در برابر چشم‌های ناباورم
کوبیدش توی صورتم
سنگین بود
طعم خونابه رفت زیر زبانم
زمین خوردم
خودش هم زمین خورد
گونی پاره شد و چند جلد کتاب و چند قطعه عکس افتاد بیرون
عکس‌ها را می‌شناختم
کتاب‌ها را هم

بلند شدم
دلم می‌خواست پیرمرد احمق را زیر بار کتک بگیرم
وقت نبود
باید خودم را می‌رساندم به درب ورودی باغ
همین طور که لبانم را با دست پاک می‌کردم
از کنار پیرمرد عبور کردم
و دوباره رفتم به سمت درب
هوا گرم بود
درب زیاد دور نبود
۵۰۰ متر شاید
نم بارانی روی صورتم نشست
نشانه خوبی بود در آن زل گرما
پایم گیر کرد به سنگی و دوباره خوردم زمین
صورتم باز با زمین برخورد کرد
گیج گیج بودم از ضربه مهیب پیرمرد
گیج‌تر شدم
برگشتم و به سنگ نگاه بی‌اعصابی انداختم
سنگ بزرگی نبود
رویش اسمی یا نوشته‌ای چیزی حک شده بود
وقت نبود که تلاش کنم بخوانم‌اش
روی پا بلند شدم
تنم درد می کرد
صدای دویدن از پشت سرم می‌شنیدم
بی آن‌که برگردم من هم دویدم
کم‌کم احساس کردم پی من می‌دوند
ده متر شاید با در فاصله داشتم که دستان قوی کسی از پشت سر مرا گرفت
ضربه محکمی با شیئی سخت به کتفم زد
مثل ضربه باتوم
دو تا سرباز صفر بودند
با دو تا باتوم بلند
این را وقتی فهمیدم که روی زمین افتاده بودم
افتادند به جانم
و کشان‌کشان از درب دورم کردند
یکی می‌زد و دیگری می‌کشید
آوردندم پشت درختی و کوبیدندم به درخت
و تن نیمه جانم را رها کردند
نای بلند شدن‌ام نبود
سرم را به سختی تکیه کردم به درخت
خون از پیشانی و لبم جاری بود
با آخرین توان سرچرخاندم و به درب باغ نگاهی انداختم
زن جوانی از درب بزرگ باغ خارج شد
با آرامش گام برمی‌داشت
و بوی عطر زنانه‌اش تا پای درخت می‌آمد
می شناختم‌اش
خواستم صدایش کنم
دو به شک بودم
زور هم زدم
صدایش کردم
صدایم در نمی‌آمد
سعی کردم با آخرین توان نامی را فریاد بزنم
زن به سمت اتومبیلی می‌رفت 
اتومبیلی که صدای مهیبی داشت
شاید اگر صدای اتومبیل مزاحم نبود
صدایم را می شنید
اما این شایدها هیچ‌یک واقع نشد
زن لبخند زد
برگشت و به سمت چپ
جایی که من افتاده بودم نگاه کرد
چشم در چشم من خیره شد
اما انگار من را ندید
دوباره برگشت
می‌خندید
و سوار اتومبیل شد
سعی کردم در آخرین لحظه مرا ببیند که نشد
اتومبیل حرکت کرد
و سکوت عجیبی بر فضا حاکم شد
غلتیدم و سعی کردم به درخت تکیه کنم
پیرمرد را دیدم و آن دو سرباز صفر با باتوم‌های بلندشان
به دیوار باغ تکیه کرده بودند و نگاهم می کردند
نگاهشان شبیه چند دقیقه قبل نبود
معصومیتی در چشمان هر سه‌شان بود
دوتاشان سیگار می‌کشیدند
خون لب و پیشانی‌ام خشک شده بود
باران تند، باریدن گرفت
نگاهم افتاد به همان تکه سنگ
که پایم به آن گیر کرد و زمین خوردم
دیگر حالا مطمئنم که چیزی یا اسمی یا نشانی رویش نوشته شده بود
چشم‌ام سو نداشت که بخوانم‌اش
دستم را به شاخ درخت تکیه کردم و بلند شدم
به سختی
زانوهایم درد می‌کرد
تلوتلو خوران از در باغ فاصله گرفتم
یکی از سربازها به کمک‌ام آمد
زیر بغل‌ام را گرفت
هیچی نمی‌گفت
به میدون‌گاهی رسیدم
ششصد هفتصد متر آن طرف‌تر
بعد آرام توی پیاده‌روی سرازیر 
یله شدیم به سمت پایین
حرفی نمی‌زدیم

۳۰ خرداد ۸۹
قهوه‌خانه اوستا بی‌تفاوت

* نقاشی Blue Green Blue, 1961 by Mark Rothko

۱۶.۴.۸۹

مرگ ابوزید

بالای دار رفتی و
این شحنه‌های پیر
از مرده‌ات هنوز 
پرهیز می‌کنند



+ + +

* شعر محمدرضا شفیعی کدکنی / در کوچه‌باغ‌های نشابور

۱۵.۴.۸۹

چرک

یه بار به یکی گفتم این پول برنمی‌گرده. واقعا هم باورم این بود که برنمی‌گرده. اما راستشو اگه بگم، در مقابل چیزایی که هیچ‌وقت هیچ‌وقت برنمی‌گرده، تو این دنیا تنها چیزی که برمی‌گرده، پوله. 

۱۳.۴.۸۹

این مدلی بود

جواب‌اش به این لحظه‌ها، به این آدم‌ها، به این ماجراها، فقط سکوت بود و نگاه. و این انگار کم بود برای نیازهای زمانه‌ای که سال‌هاست هم‌دم وقاحت است. پس گریخت. و فراری بی‌قرار را آغاز کرد، که تا نفس آخرش ادامه داشت.


* نقاشی Joan Miró

۱۱.۴.۸۹

پاییز هم

اینجا "سياه و سپيد" است
كه با حضور تو 
رنگی می‌شود 

این یادداشت مال مردیه 
كه یه سال پیش
رو همین صندلی 
تو همین كافه "سیاه و سپید"
نشسته بود